احمد احمدى بيرجندى
72
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
ز رشك نازكى و نوبهار طلعت تو * طراوت و طرب از طبع فرودين خيزد مدام از نى كلكم كه رشك نيشكرست * به وصف لعل تو گفتار شكّرين خيزد بدان رسيده كه بر طبع خويش رشك برم * كزان سفينه چسان گوهرى چنين خيزد سزد كه سجده برم پيش طيع قاآنى * كزو نهفته همى مدح شاه دين خيزد على كه گر كندش مدح طفل ابجد خوان * ز آسمان و زمين بانگ آفرين خيزد شهى كه خاتم قدرت كند چو در انگشت * هزار ملك سليمانش از نگين خيزد به روى زين چو نشيند گمان برى كه مگر * هزار بيشه غضنفر ز پشت زين خيزد شبيه پيكر يكران اوست كوه گران * ز كوه اگر روش صرصر بَزين خيزد شهاد و بينى ذات او و رسول خداى * نه از دو ديده كه از ديدهء دو بين خيزد به روز عرض سخا صدهزار گنج گهر * ز آستين تو اى شاه راستين خيزد بجاى موج ز رشك كف تو بحر محيط * زمان زمان عرق شرمش از جبين خيزد به روز رزم تو هر خون كه خورده در زهدان * ز بيم خشم تو از چشم هر جنين خيزد بنزد شورش رزم تو شور و غوغايى * كز آسمان و زمين روز واپسين خيزد هزار بار به نسبت از آن بود كمتر * كه روز معركه از پشهيى طنين خيزد براى آنكه ترا روز و شب سلام كنند * ز جنّ و انس و ملايك صفير سين خيزد مخالفان ترا هر زمان بجاى نفس * ز سينه ناله برآيد ز دل انين خيزد ز من كه غرق گناهم ثناى حضرت تو * چنان غريب كه گوهر ز پارگين خيزد تو آن شهى كه گدايان آستان ترا * هزار دامن گوهر ز آستين خيزد گداى راه نشينم ولى به همّت تو * يسار گنج گهربارم از يمين خيزد شها ثناگر خود را ممان به درگه خلق * كه شرمسار كند جاى و شرمگين خيزد چنان به يك نظر لطف بىنيازش كن * كه از سرد و جهان از سرِ يقين خيزد هزار سال بقا باد دوستان ترا * به شرط آنكه زهر آنش صد سنين خيزد