احمد احمدى بيرجندى
51
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
سياه بودن شامم پس از دميدن صبح * نبوده از اثر جلوههاى بخت سياه به نوش خانهء پرنيش روزگار نديد * لبم حلاوت يك زهر خند خاطرخواه گره ز گوشهء ابروى خاطرم نگشود * مگر به ياد زمين بوس شاه عرش سپاه ضياى ديدهء دانش ، صفاى سينهء عقل * فروغ ناصيهء دين على ولىّ اللّه همان كه سلسلهء شاهدان قدسى را * عبير بو كند از خاكروبى درگاه همان كه فخر كنان ز آستان او رو بند * مقدّسان فلك 88 با جباه ، گرد جباه همانكه يوسف رأيش چو پرتو اندازد * به سينهاى كه دهد تيرگى به سينه چاه چنان شود كه بر اين نيل بركه نصب كنند * به دست شعشعه فوارههاى نور از آه هوا ز فيضش گر بهرهور شود شايد * كه خون شعله فرو ريزد از عروق گياه ز فيض مقدم او خاك آنقدر بالد * كه خاكيان زتهء عرش بگذرند دو تاه چو عدل او كند امداد عاجزان ، شايد * كه پوستين ز تن شير نر كَنَد روباه كنون كه جنبش ابروى شاهد عفوش * اشارتيست به تعظيم نامههاى سياه شها منم كه نه شادابى سخن دارم ، * طبيعتى كه گل آرد برون ز آتشگاه دم سواد فشارم عروق معنى را * ز بيم آنكه نرويد ز جيب صفحه گياه گهى كه دعوى سبحانيم به جوش آيد * ز طبع و ناطقه آرم دو دلپذير گواه خموش ( طالب ) زين نغمهها تفاخر بس * برآر دست دعا بر در حريم إله هميشه تا نبود تشنگان باديه را * زبان دل مترنّم به غير حرف مياه مرا كه تشنه لبِ خاكبوس درگاهم * هميشه وِرد زبان باد خاك درگه شاه