احمد احمدى بيرجندى
39
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
نجوم جوهر شمشير چرخ سيمابش * به قطع باديههاى سلوك راهبر است قضاى باز و كبوتر 53 از او به قطع رسيد * كسى كه نيست بدينها مقرّ چو جانور است رسول گفت مر او را دَرِ مدينهء علم * تو خواجهء دوسرابين به شاه در چه در است به دانهاى كه ز خرما فكند بر سلمان 54 * نموده شد به عرب كوچو نخل بارور است ز بال او طيران يافت جعفر طيّار 55 * كه همچو طاير قدسش هزار زير پر است به دامن حجر الاسود است مَوْلِد او * چه جوهر است ندانم كه مولدش حجر است زهى هماى همايون كه طوطى افلاك * به جنب قصر جلال تو كم ز كبك در است تو راز خوان نبى در زمان مهمانى * حديث لحمك لحمى 56 كمينه ما حضر است بر آفتاب در آن عصر حكم فرمودى 57 * مدينه را ز تو اين هم ولايتى دگر است به دلدل تو عداوت ز اصل ناپاكى است * به ذو الفقار تو يارى ز پاكى گهر است نديده چون تو سلاسل گشاى در دوران * فلك كه سلسله جنبان حلقهء صور است شهانه حدّ من است اينكه با شمت داعى * چرا كه داعيههاى چنين نه مختصر است مرا به سايهء خود خوان كه نخل سبز سپهر * مظلّهاى است كه عشر مضرّتش عشر است هميشه تا سخن از كوثر و بهشت بود * كه مؤمنان همه را چار جويش 58 آبخور است به فرق باد مرا ظلّ ساقى كوثر * كه طوطى نعم او بهشت هشت در است