احمد احمدى بيرجندى

28

مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )

اى على كه جمله عقل و ديده‌اى * شمّه‌اى واگو از آنچه ديده‌اى تيغ حلمت جان ما را چاك كرد * آب علمت خاك ما را پاك كرد بازگو اى باز عرش خوش شكار * تا چه ديدى اين زمان از كردگار چشم تو ادراك غيب آموخته * چشمهاى حاضران بردوخته چون تو با بى آن مدينهء علم را 28 * چو شعاعى آفتاب حلم را باز باش اى باب بر جوياى باب * تا رسد از تو قشور اندر لباب 29 در محل قهر اين رحمت ز چيست ؟ * اژدها را دست دادن راه كيست ؟ گفت : من تيغ از پى حق مىزنم * بندهء حقّم نه مأمور تنم شير حقّم نيستم شير هوا * فعل من بر دين من باشد گوا رخت خود را من زره برداشتم * غير حق را من عدم انگاشتم 30 كَه نيم كوهم ز حلم و صبر و داد * كوه را كى در ربايد تندباد جز به باد او نجنبد ميل من * نيست جز عشق احد سر خيل من چون درآمد علّتى اندر غزا * تيغ را ديدم نهان كردن سزا چون خدو انداختى در روى من * نفس جنبيد و تبه شد خوى من نيم بهر حق شد و نيمى هوا * شركت اندر كار حق نبوَد روا تيغ حلمم گردن خشمم زده است * خشم حق بر من چو رحمت آمده است تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر * بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر