پژوهشكده تحقيقات اسلامى

131

مرورى بر زندگانى فرماندهان اسلام ( فارسى )

مسلم در كربلا نيروهاى ابن سعد به سوى خيمه‌هاى ابا عبداللَّه ( ع ) هجوم آوردند . آن حضرت به يارانش دستور داد تا در پشت خيمه‌ها هيزمهاى موجود در خندق را كه به منظور حراست از خيمه‌ها تهيه شده بود آتش بزنند . شمر كه آتش را ديد ، به امام حسين ( ع ) جسارت كرد . در اين موقع ، مسلم بن عوسجه به آن حضرت گفت : اى فرزند رسول خدا ( ص ) اجازه مىدهى ، او را با تير بزنم ؟ او در تير رس من است و تير من به خطا نمىرود . اين فاسق از ستمگران بزرگ است . امام حسين ( ع ) فرمود : خوش ندارم ، من آغازگر جنگ باشم . « 1 » شب عاشورا ، امام حسين ( ع ) به يارانش پيشنهاد كرد كه از تاريكى شب استفاده كرده و اگر مىخواهند ، صحنهء جنگ را ترك كنند ، چون دشمنان ، تنها او را مىخواهند . مسلم بن عوسجه برخاست و ايمان به امام خويش را چنين بيان كرد : چگونه ممكن است ما تو را رها كنيم و در پيشگاه خداوند شرمسار باشيم ؟ سوگند به خدا كه هرگز تو را رها نمىكنم تا نيزه‌ام را در سينه‌هاى آنان بشكنم و تا دسته شمشير در دستم باشد بر آنان ضربه بزنم . من از تو جدا نمىشوم و اگر سلاحى در دسترسم نباشد ، با سنگ بر آنان مىتازم و از شما دفاع مىكنم تا با شما بميرم . « 2 » در روز عاشورا ، عمرو بن حجاج با نيروهايش از جانب فرات به سوى امام هجوم آوردند و درگيرى آغاز شد . هنگامى كه گرد و غبار فرو نشست ناگهان با پيكر غرقه به خون مسلم رو به رو شدند كه هنوز رمقى در تن داشت . حبيب بن مظاهر بالاى سر او آمد و گفت : هر چه مىخواهى به من وصيت كن تا انجام دهم . مسلم در چنين حالى يعنى لحظات آخر زندگىاش به حبيب گفت : وصيت من اين است كه در ركاب حسين بن على ( ع ) جان دهى . « 3 » با شهادت مسلم ، فرزندش همانند شير ژيان به غرش آمد و خواست كه به ميدان برود ، ولى

--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 423 ؛ بحارالانوار ، ج 45 ، ص 5 ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 419 ؛ كامل ، ج 4 ، ص 58 ؛ تنقيح المقال ، ج 3 ، ص 215 ( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 435 ؛ كامل ، ج 4 ، ص 68 ؛ بحارالانوار ، ج 45 ، ص 20