المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
61
مروج الذهب ( فارسى )
به دو داد . وى بشتاب از بصره برون شد و نيمروز بكوفه رسيد ، و با كس و كار و تبعه به شهر در آمد . عمامه سياهى بسر داشت كه با قسمتى از آن صورت خود را پوشانيده بود بر اشترى سوار بود و مردم در انتظار آمدن حسين بودند . ابن زياد بمردم سلام مىكرد و آنها جواب ميدادند : « و عليك السلام يا ابن رسول الله خوش آمديد . » وقتى بقصر حكومت رسيد ، نعمان بن بشير كه در قصر بود ، درها را ببست و از بالاى قصر به دو گفت : « اى پسر پيغمبر با من چكار دارى ؟ » ابن زياد گفت : « اى نعيم خيلى خوابيدهاى . » و حايل از چهرهء خويش برداشت كه او بشناخت و در را بگشود و مردم بانگ زدند كه اين ابن مرجانه است و ريگ به طرف او پرانيدند ولى از دست آنها بدر رفت و وارد قصر شد . وقتى خبر آمدن ابن زياد به مسلم رسيد بخانهء هانى بن عروهء مرادى تغيير مكان داد . ابن زياد جاسوسان بر مسلم گماشت تا محل او را كشف كرد . و محمد ابن اشعث بن قيس را بطلب هانى فرستاد . و چون بيامد در بارهء مسلم از او سؤال كرد ، هانى منكر شد و ابن زياد با او بخشونت سخن گفت . هانى گفت : « زياد ، پدرت بر من حقى دارد ، دوست دارم آن را تلافى كنم ، آيا ميخواهى خير ترا بگويم ؟ » ابن زياد گفت : « چيست ؟ » گفت : « اينست كه تو و خاندانت با اموالتان سالم سوى شام بر گرديد زيرا كسى كه بيشتر از تو و رفيقت حق دارد اينجا آمده است . » ابن زياد گفت : « او را نزديك من آريد . » و چون نزديكش آوردند با چوبى كه در دست داشت ، به صورت او زد و بينى و ابروى او را بشكست و گوشت چهرهاش بدريد و چوب را بسر و صورت او بشكست ، هانى دست بدستهء شمشير يكى از نگهبانان برد و آن مرد دست او را بگرفت و نگذاشت شمشير را بگيرد . ياران هانى بر در فرياد زدند « رفيق ما كشته شد . » ابن زياد از آنها بيمناك شد و بگفت تا او را در خانهاى كه مجاور آن محل بود زندانى كردند . و شريح قاضى را بنزد آنها فرستاد و او شهادت داد كه هانى زنده است و كشته نشده است ، و آنها پراكنده شدند ، وقتى مسلم از رفتار ابن زياد با هانى خبر يافت ، بگفت تا منادى فرياد « يا منصور » زد ، كه شعار آنها بود .