المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
46
مروج الذهب ( فارسى )
دين و دنيا . پرچمشان اگر كوفته شد مغلوب شدنى نيست . نگهبان دين و دوستدار يقينند . هر كه را يارى كنند ، چيره شود و هر كه را يارى ندهند ، وامانده شود . » گفت : « مرا از مردم مضر خبردار كن » گفت : « مايهء قوت عرب و معدن عزت و بزرگواريند . » معاويه خاموش ماند و صعصعه گفت : « اى معاويه بپرس و گر نه آنچه را مايل نيستى خواهم گفت . » معاويه گفت : « اى پسر صوحان از چه بپرسم ؟ » گفت : « از اهل شام . » معاويه گفت : « مرا از احوال آنها خبردار كن . » گفت : « مخلوق را بيشتر از همه اطاعت كنند ، و خالق را بيشتر از همه نافرمانى كنند . ياغى خدايند و پشتيبان بد - كاران ، كه نابودى نصيب آنها باد و عاقبتشان بد شود . » معاويه گفت : « به خدا اى پسر صوحان از مدتها پيش مرگت رسيده است ، ولى بردبارى پسر ابو سفيان از مرگت جلوگيرى مىكند . » صعصعه گفت : « اين بفرمان و قدرت خداست كه فرمان خدا مقرر و انجام شدنى است » . ابو الهيثم گويد : ابو البشير محمد بن بشر فزارى از ابراهيم بن عقيل بصرى بما گفت : « يك روز كه صعصعه نزد معاويه بود و نامهء على را آورده بود و سران قوم نيز حضور داشتند ، معاويه گفت : « زمين متعلق بخداست و من خليفهء خدايم ، و هر چه از مال خدا برگيرم متعلق به من است ، و هر چه را واگذارم رواست . » صعصعه شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « دلت از روى جهالت چيزى ميخواهد كه نشدنى است . اى معاويه بد مكن . » معاويه گفت : « اى صعصعه سخنورى آموختهاى ؟ » گفت : « علم به تعليم حاصل شود و هر كه نياموزد جاهل است . » معاويه گفت : « مثل اينكه لازم است سزاى كارهايت را به تو بچشانم . » گفت : « اين به دست تو نيست ، به دست كسى است كه هيچكس را وقتى مدتش بسر رسيد بجا نگذارد . » معاويه گفت : « كى مرا از مجازات تو مانع مىشود ؟ » گفت : « آنكه ميان مرد و دلش حايل مىشود . » معاويه گفت : « شكمت براى سخن جاى بسيار دارد ، چون شكم شتر كه براى جو جاى بسيار دارد . » گفت : « شكم كسى كه سيرى نميپذيرد و نفرين شده است جاى