المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

28

مروج الذهب ( فارسى )

حوادثى كه روز طوانه به آن گروه رسيد چندان مهم نيست . » بدين جهت يزيد را قسم داد كه به غزا رود و سفيان را از پى او فرستاد ، و به همين جهت اين را غزاى رادفه گفتند ، كه مردم در اثناى آن تا قسطنطنيه رسيدند و ابو ايوب انصارى بمرد و همانجا بر دروازهء قسطنطنيه به خاك رفت . نام ابو ايوب خالد بن زيد بود . گويند ابو ايوب بسال پنجاه و يكم كه همراه يزيد غزا ميكرد درگذشت و ما خبر اين غزا و كارهائى را كه يزيد ضمن آن انجام داد در كتاب اوسط آورده‌ايم . بسال چهل و هفتم در كوفه طاعون آمد ، مغيرة بن شعبه كه حاكم كوفه بود از آنجا بگريخت ، سپس بازگشت و طاعون گرفت و بمرد . وقتى او را به خاك ميسپردند عرب صحرانشينى بر او بگذشت و گفت : « آيا نشان ديار مغيره را ميشناسى كه در آنجا بانگ انس و جن بلند است ؟ اگر از پس ما هامان و فرعون را ديده‌اى ، بدان كه خداوند عادل است . » گويند : مغيره بنزد هند دختر نعمان بن منذر رفت ، وى در ديرى كه داشت برهبانى نشسته بود . در اين وقت مغيره حاكم كوفه بود هند نيز كور شده بود و وقتى مغيره بدير رسيد ، از او اجازه خواست . كنيز هند پيش وى رفت و گفت : « مغيره از تو اجازه ميخواهد » به كنيز گفت : « جائى براى او آماده كن . » او نيز متكائى موئين براى مغيره نهاد و چون بيامد بر آن نشست و گفت : « من مغيره‌ام . » گفت : « دانسته‌ام كه حاكم شهر هستى ، چه شد كه به اينجا آمدى ؟ » گفت : « آمده‌ام از تو خواستگارى كنم » گفت : « قسم به صليب اگر مرا براى جمالى كه داشتم يا دينم ميخواستى منظورت انجام ميشد ، ولى ميخواهى بگويم براى چه از من خواستگارى ميكنى ؟ » گفت : « براى چه ؟ » گفت : « ميخواهى مرا بگيرى و در مجامع عرب بپاخيزى و بگويى من دختر نعمان را گرفته‌ام . » گفت : « مقصودم همين بود . به من بگو پدرت در بارهء طايفهء ثقيف چه ميگفت ؟ » گفت : « آنها را به اياد منسوب ميداشت . دو تن از ثقيف كه يكى از بنى - سالم و ديگرى از تيرهء يسار بود ، پيش وى مفاخره كردند ، او نسب آنها را پرسيد يكى