المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

20

مروج الذهب ( فارسى )

ابو مخنف لوط بن يحيى و ديگر اخباريان نقل كرده‌اند كه : وقتى كار خلافت بمعاويه رسيد ابو طفيل كنانى نزد وى آمد معاويه به دو گفت : « غم تو در بارهء دوستت ابو الحسن چگونه است ؟ » گفت : « چون غم مادر موسى در بارهء موسى و از تقصير خويش به خدا پناه ميبرم . » معاويه گفت : « تو جزو قاتلان عثمان بودى ؟ » گفت نه ، ولى بصف حاضران بودم كه يارى او نكردند . » گفت : « چرا از اين كار دريغ كردى كه يارى وى بر تو واجب بود ؟ » گفت : « به همان جهت كه تو يارى او نكردى و به شام در انتظار بودى كه از ميان برداشته شود ؟ » گفت : « مگر اينكه خونخواهى او ميكنم يارى او نيست ؟ » گفت چرا ، اما كار تو و او چنانست كه جعدى گويد : « تو كه در زندگى به من توشه ندادى ، نبينم كه بعد از مرگ براى من گريه ميكنى . » ضرار بن خطاب نيز بنزد معاويه رفت ، معاويه به دو گفت : « غم تو در بارهء ابو الحسن چگونه است ؟ » گفت : « چون غم كسى كه فرزندش را روى سينه‌اش سر بريده‌اند و اشكش خشك نشود و غمش آرام نگيرد . » از جمله حادثه‌ها كه ما بين معاويه و قيس بن سعد بن عباده در آن روزگار كه از جانب على حاكم مصر بود گذشت ، اين بود كه معاويه به دو نوشت : « اما بعد تو يهودى پسر يهودى هستى . اگر گروه محبوب تو فيروز شود ، معزولت كند و ديگرى را بجايت نشاند و اگر گروه مبغوض تو فيروز شود ، ترا خوار كند و بكشد . پدرت كمان كشيد و تير افكند ، بكوشيد اما بهدف نرسيد ، و قومش او را بزبونى دادند و مرگش در رسيد و در حوران فرارى بمرد . و قيس بن سعد به دو نوشت : « اما بعد تو بت‌پرست پسر بت‌پرستى . با كراهت به اسلام درآمدى و به رضايت از آن برون شدى . ايمانت قديم نبود و نفاقت تازه نيست . پدر من كمان كشيد و تير انداخت و كسانى كه همسنگ او نبودند بخلافش برخاستند ، ما انصار دينى هستيم كه تو از آن برون شده‌اى و دشمن دينى هستيم كه بدان درآمده‌اى . » قيس بن سعد پس از وفات على و وقوع صلح ، با جمعى از انصار بنزد معاويه