المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

126

مروج الذهب ( فارسى )

شد كه مردى خشن بود و بشما سخت گرفت اما اطاعت او كرديد سپس عثمان خليفهء شما شد كه مردى ملايم بود به او حمله برديد و او را بكشتيد . روز حره مسلم را به جنگ شما فرستاديم كه با او جنگ كرديد ، ما ميدانيم كه شما تا روز حره را به ياد داريد ، هرگز ما را دوست نخواهيد داشت ما نيز تا كشته شدن عثمان را به ياد داريم هرگز شما را دوست نخواهيم داشت . » . مدائنى و ابن دأب نقل كرده‌اند كه روح بن زنباع مصاحب عبد الملك وقتى از او سرگرانى و دلسردى ديد به وليد بن عبد الملك گفت : « از سرگرانى امير - مؤمنان چنانم كه گوئى درندگان دهان به من گشوده و چنگ سوى من دراز كرده‌اند . » وليد گفت : « تو نيز چون مرزبان نديم شاپور بن شاپور پادشاه ايران وسيله‌اى برانگيز و سخنى بگوى كه او را بخندانى . » روح گفت : « حكايت وى با پادشاه چگونه بود ؟ » وليد گفت : « مرزبان از قصه گويان شاپور بود ، شاپور نسبت به او دلسرد شد و چون اين قضيه را بدانست عوعو سگ و غرش گرگ و عرعر خر و قوقو خروس و صداى استر و صهيل اسب و امثال آن را بياموخت . آنگاه تدبيرى كرد تا به جائى نزديك خلوتگاه و خوابگاه شاه رسيد و نهان شد و چون شاه بخلوت رفت او صداى سگ كرد و شاه ترديد نكرد كه سگى آنجاست و گفت : « ببينيد اين كجاست . » آن شخص صداى گرگ كرد شاه از تخت فرود آمد ، او صداى خر كرد شاه بگريخت و غلامان بجستجوى صدا روان شدند و هر چه نزديك ميشدند صدائى را ميگذاشت و صداى يكى ديگر از حيوانات را سر ميداد . غلامان پس آمدند و همگى فراهم شده بر او هجوم بردند و برونش كشيدند و چون او را بديدند ، به شاه گفتند : « اين مرزبان دلقك است . » و شاه سخت بخنديد و گفت : « چرا اين كار را كردى ؟ » گفت : « از وقتى بر من خشمگين شده‌اى خدا مرا سگ و گرگ و خر ، و حيوانات ديگر كرده است . » شاه بگفت تا خلعتش دادند و او را بمقام سابق باز برد و از ديدن وى خرسند مىشد . روح به وليد گفت : « وقتى امير مؤمنان نشسته است از من بپرس كه