المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

124

مروج الذهب ( فارسى )

خجل شد ، قتيبه نامه را بخواند و ميخواست به دو بگويد بنشين و گفت : « ب . . ز » فرستاده گفت : « . . . دم » و قتيبه شرمگين شد و گفت : « ميخواستم بگويم بنشين و خطا كردم . » فرستاده گفت : « من خطا كردم و تو نيز خطا كردى . » قتيبه گفت : « اما اين دو خطا برابر نيست ، من از دهانم خطا كردم و تو از . . . ، به امير بگو كه سالم بندهء كسى بود و بنزد وى عزيز بود و كسان بد او بسيار ميگفتند و او شعرى بدين مضمون گفت : « ميخواهند مرا از سالم بگردانند در صورتى كه سالم پوست ما بين چشم و بينى من است . » عبد الملك خواسته بگويد كه تو نيز بنزد من همانند سالم عزيز هستى . » چون نامه به حجاج رسيد فرمان حكومت خراسان را بنام او نوشت . و نظير اين حكايت آورده‌اند كه مردى در مجلس خالد بن عبد الله قسرى بود و بادى رها كرد و چون غذا بياوردند آن مرد برخاست و خالد گفت : « بنشين . » و او نپذيرفت . خالد گفت : « ترا به خدا « ب . . . ز » گفت : « . . . زيدم » و خالد خجل شد و عذر خواست و مالى به دو داد . وقتى سپرهاى در و ياقوت نشان براى عبد الملك هديه آورده بودند كه آن را بپسنديد . در آن وقت جماعتى از خاصان و اهل خلوت وى حاضر بودند و به يكى از مصاحبان خويش كه خالد نام داشت گفت : « يكى از اين سپرها را با دست بتاب . » ميخواست بدين وسيله استحكام آن را بيازمايد . آن شخص برخاست و سپر را بتافت و بادى رها كرد . عبد الملك بخنديد و حضار نيز بخنديدند . عبد الملك گفت : « غرامت . . . ز چند است ؟ » يكى از آن ميانه گفت : « چهار صد درم و يك قطيفه . » بگفت تا چهار صد درم و قطيفه‌اى بدان شخص دادند . يكى از حاضران اشعارى بدين مضمون گفت : « آيا خالد از تابيدن سپرى باد رها مىكند و امير در مقابل آن كيسه‌ها مىبخشد چه بادى بود كه مايهء گشاده دستى شد و فقيرى را غنى كرد . مردم نيز دوست دارند كه باد رها كنند و يك دهم پولى را كه به دو رسيد بگيرند . اگر ميدانستيم كه باد مايهء گشاده دستى است ما نيز ، خدا امير را بر صلاح دارد ، باد رها مىكرديم » عبد الملك