المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

122

مروج الذهب ( فارسى )

برداشتند . منقرى بنقل از ضبى گويد وليد بن اسحاق ميگفت كه ابن عباس گفته بود : « عاتكه دختر يزيد بن معاويه كه مادرش ام كلثوم دختر عبد الله بن عامر بود ، همسر عبد الملك بن مروان بود . وقتى چنان شد كه عاتكه نسبت به دو خشمگين شد و عبد الملك به هر وسيله بجلب رضاى او كوشيد و موفق نشد . چون او را بسيار دوست داشت در اين باب با خواص خود گفتگو كرد . عمرو بن بلال كه يكى از بنى اسد بود و دختر زنباع جذامى را گرفته بود ، گفت : « اگر او را به آشتى حاضر كنم چه به من مىدهى ؟ » گفت : « هر چه بخواهى . » عمرو برفت و بر در خانهء عاتكه بنشست و گريستن آغاز كرد ، خاصان عاتكه به دو گفتند : « ابو حفص چرا گريه ميكنى ؟ » گفت : « به دختر عمويم پناه آورده‌ام براى من از او اجازه بگيريد . » عاتكه به دو اجازه داد و پرده‌اى در ميانه بود ، عمرو گفت : « ميدانى كه با معاويه و يزيد و مروان و عبد الملك چه سوابقى داشته‌ام . من فقط دو پسر دارم كه يكى از آنها ديگرى را كشته است امير مؤمنان گفته است : « قاتل را خواهم كشت » به دو گفته‌ام : صاحب خون من هستم و از آن در ميگذرم . اما از من نپذيرفته و مىگويد : « نمىخواهم رعيتم را به اين چيزها عادت بدهم » و فردا او را خواهد كشت . ترا به خدا عفو پسر مرا از او بخواه . » گفت : « من با او صحبت نميكنم » . گفتم : « گمان نميكنم كارى از احياى نفس بهتر باشد . » خواص و خدمه و اطرافيان عاتكه اصرار كردند تا گفت : « لباس مرا بياوريد » و لباس پوشيد . ميان او و عبد الملك درى بود كه آن را مسدود كرده بود ، بگفت تا در را بگشودند و وارد شد . خواجه پيش دويد و گفت : « اى امير مؤمنان عاتكه دارد مىآيد » گفت : « خودت ديده‌اى ؟ » گفت : « بله » در همين وقت عاتكه نمودار شد و عبد الملك بر تخت بود ، سلام كرد و لحظه‌اى خاموش ماند . سپس گفت : « به خدا اگر بخاطر عمرو بن بلال نبود پيش تو نمىآمدم يكى از پسرانش ديگرى را كشته و او كه صاحب خون است از خون در گذشته آيا تو ميخواهى او را بكشى ؟ » گفت : « آرى