المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

118

مروج الذهب ( فارسى )

ميخواند : « ياران تو گردن زدن را باب كردند و جنگ ما را به پا داشت . » در اين وقت سنگى به او خورد كه پيشانيش را بشكست و خون روان شد و استخوان پديدار شد و او شعرى بدين مضمون بخواند : « بما از پشت زخم نميرسد بلكه خون روى قدمهاى ما ميريزد » و باز آنها را از مسجد برون كرد و با بقيهء اصحاب خود بنزديك كعبه بازگشت و گفت : « غلاف شمشيرها را بيندازيد و شمشير خود را چون صورت خود محفوظ داريد ، مبادا شمشير يكيتان بشكند و چون زن بنشينيد . هيچيك از شما نپرسد عبد الله كجاست . هر كس مرا ميجويد من صف اول هستم . » سپس اشعارى بدين مضمون خواند : « پروردگارا سپاه شام بسيار شده‌اند و پردهء خانه را دريده‌اند پروردگارا من ضعيف و مظلوم مانده‌ام از جانب خويش سپاهى به يارى من فرست . در اين وقت از هر مسجد هزارها از اهل شام بدرون ريختند و او بر آنها حمله برد ، او را سنگباران كردند كه از پا در آمد . دو تن از غلاماشان روى او افتادند و يكيشان ميگفت : « بنده پروردگار خود را يارى مىكند و از او حمايت ميخواهد . » تا همگى كشته شدند و ياران وى پراكنده شدند . آنگاه حجاج بگفت تا او را در مكه بياويختند . كشته شدن وى بروز سه‌شنبه چهاردهم جمادى الاول سال هفتاد و سوم بود . اسما مادر ابن زبير با حجاج در بارهء دفن او سخن گفت و او نپذيرفت ، اسما به حجاج گفت : « گواهى مىدهم كه از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شنيدم كه ميفرمود « از ثقيف دروغگو و ابوهالكى برون مىشود . » دروغگو مختار بود و هالك كسى جز تو نيست . » . بعدها در همين كتاب شمه‌اى از اخبار حجاج را خواهيم گفت و تفصيل آن را در كتابهاى سابق آورده‌ايم . حجاج سه سال حكومت مكه و مدينه و حجاز و يمن و يمامه داشت و پس از آنكه بشير بن مروان در بصره بمرد ، حكومت عراق را نيز به دو دادند .