المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
100
مروج الذهب ( فارسى )
دستههاى شجاع دشمن را از پا در آوردند . » . گويند : جنگ عين الورده بسال شصت و ششم بود و هم بسال شصت و ششم بدوران عبد الملك بن مروان ، حارث اعور كه از اصحاب على عليه السلام بود در گذشت . همو بود كه روزى بنزد على رفت و گفت : « اى امير مؤمنان مگر نمىبينى كه مردم بحديث اقبال كرده و كتاب خدا را رها كردهاند ؟ » گفت : « راستى چنين كردهاند ؟ » گفت : « آرى » على گفت : « از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شنيدم كه فرمود : « فتنهاى خواهد بود . » گفتم : « اى پيمبر خدا طريق رهائى از آن چيست ؟ » گفت : « كتاب خدا كه اخبار پيشينيان و آيندگان در آنست و ميان شما داورى مىكند كه فاصل حق و باطل است و هزل نيست . هر كه آن را رها كند خدايش در هم شكند . و هر كه هدايت جز از آن جويد خدايش گمراه كند ، كه ريسمان محكم خداست و ذكر حكيم و صراط مستقيم است كه عقول را گمراه نكند و زبانها را به خطا نبرد و عجايب آن پايان نگيرد و علمى چون آن نباشد . كتابى است كه وقتى جنيان شنيدند گفتند : « قرآنى عجيب شنيدهايم كه به راه رشاد هدايت مىكند . » هر كه بدان سخن كند ، راست گويد ، و هر كه از آن بگردد ستم كند ، و هر كه بدان عمل كند پاداش يابد ، و هر كه بدان تمسك جويد به راه راست هدايت شود . » اى اعور اين سخن را بخاطر سپار . » . پس از جنگ عين الورده ، عبيد الله بن زياد با سپاه شام سوى عراق رفت و چون به موصل رسيد ، و اين بسال شصت و ششم بود ، با ابراهيم بن اشتر نخعى روبرو شد . ابراهيم از طرف مختار سالار سپاه عراق بود و در خازر اقامت داشت . ميان دو گروه جنگى بزرگ رخ داد كه ابن مرجانه عبيد الله بن زياد و حصين بن نمير و شرحبيل بن ذى الكلاع و ابن حوشب ذى ظليم و عبد الله بن اياس و ابو اشرس و غالب باهلى و بزرگان اهل شام ضمن آن كشته شدند . قصه چنان شد كه عمير بن حباب سلمى در اين سپاه بر ميمنهء ابن زياد بود و از آن كشتار كه در روز مرج راهط از قوم