المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

67

مروج الذهب ( فارسى )

و هم از آنها عبد الله بن جحش اسدى بود كه از بنى اسد بن خزيمه بود و ام - حبيبه دختر ابو سفيان بن حرب را پيش از آنكه زن پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شود بزنى داشت . وى كتب سلف خوانده و بنصرانيت متمايل شده بود و چون پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مبعوث شد همراه مسلمانان ديگر با زن خود ام حبيبه دختر ابو سفيان بن حرب بسرزمين حبشه مهاجرت كرد و در آنجا از اسلام بگشت و نصرانى شد و هم در حبشه بمرد . وى به مسلمانان مىگفت « فقحنا و صأصأتم » يعنى ما چشم گشوديم و شما همچنان مىكوشيد كه چشم بگشاييد و اين مثال بود ، زيرا توله سگ كه پس از تولد چشم بگشايد گويند فقح و آن دم كه خواهد چشم گشايد و هنوز نگشوده باشد گويند صأصأ . چون عبد الله بن جحش بمرد پيمبر صلى الله عليه و سلم ام حبيبه دختر ابو سفيان را بزنى گرفت ، نجاشى او را بزنى پيمبر داد و از جانب وى چهار صد دينار مهر او كرد . هم از فترتيان بحيراى راهب بود كه مؤمن بود و دين مسيح بن مريم عيسى عليه السلام داشت . نام بحيرا بنزد نصارى جرجس است . وى از عبد القيس بود و چون پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در دوازده سالگى با عموى خود ابو طالب به تجارت سوى شام رفت و ابو بكر و بلال نيز با ايشان بودند بر بحيرا گذشتند كه در صومعه‌اى بود و پيمبر را به وصف و نشانه‌ها كه در كتاب خود ديده بود بشناخت و ابر را ديد كه هر جا مىنشيند بر او سايه مىكند و آنها را فرود آورد و عزيز داشت و غذايى آماده كرد و از صومعه فرود آمد و نقش خاتم نبوت را ميان دو بازوى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بديد و دست بر محل آن نهاد و به پيمبر صلى الله عليه و سلم ايمان آورد و ابو بكر و بلال را از حكايت و سرنوشت آيندهء وى آگاه كرد و از ابو طالب خواست كه وى را از همين جا باز گرداند و آنها را از اهل كتاب بر پيمبر بيم داد و اين مطلب را با ابو طالب بگفت كه او را باز گردانيد و چون از اين سفر بازگشت قصهء وى با خديجه آغاز شد كه خدا دلايل نبوت وى را به خديجه نمودار