المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

782

مروج الذهب ( فارسى )

گفت « شنيدم كه ميگفت تكبر ثروتمند عزت صبر را از ميان ببرد » گفت « و شنيدم كه ميگفت . « شايسته است كه نظر مؤمن عبرت و سكونش فكرت و سخنش حكمت باشد . » پيمبر صلى الله عليه و سلم از آن پس كه جعفر بن ابو طالب ملقب به طيار در حدود شام كشته شد هر وقت على را به جائى ميفرستاد ميگفت « خدايا مرا تنها مگذار كه تو بهترين بجاماندگانى » بروز احد على بدسته بزرگى از مشركان حمله برد و آنها را هزيمت كرد جبرئيل گفت « اى محمد از خود گذشتگى اينست » پيمبر صلى الله عليه و سلم گفت « على از منست » جبرئيل گفت « من نيز از شمايم » ابن اسحاق از ابن اسرائيل و ديگران چنين روايت كرده است . يك روز خواهنده‌اى بحضور على ايستاد و على بحسن گفت « بمادرت بگو يك درم به او بدهد » گفت « شش درم براى خريد آرد داريم » گفت « مؤمن ، مؤمن نخواهد بود مگر به آنچه پيش خداست بيشتر از آنچه پيش خود دارد اعتماد داشته باشد » و بگفت تا هر شش درم را بخواهنده دادند . على رضى الله عنه از جا نرفته بود كه مردى بر او گذشت كه شترى را ميراند و شتر را بيكصد و چهل درم از او خريد و براى پرداخت قيمت هشت روز مدت نهاد هنوز مهار شتر را باز نكرده بود كه يكى بر او گذشت و شتر همچنان در عقال بود و گفت « اين شتر به چند ؟ » گفت « به دويست درهم » گفت خريدم و قيمت آن را نقد پرداخت على از آن جمله يكصد و چهل درم به كسى كه شتر را از او خريده بود داد و شصت درم باقى را بنزد فاطمه عليها السلام برد كه از او پرسيد « اين را از كجا آوردى ؟ » گفت « اين تأييد قرآنيست كه پدرت صلى الله عليه و سلم آورده است كه هر كه نكوئى كند ده برابر آن پاداش دارد . » ابن عباس بر قومى گذشت كه به دو ناسزاى على ميگفتند بعصاكش خود گفت « مرا نزديك آنها ببر » چون نزديك آنها شد گفت « كدام يك از شما ناسزاگوى