المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

59

مروج الذهب ( فارسى )

مهم و طولانى داشتند از معجزات و شگفتيها و دليلها مانند شفاى كور و پيس و احياى مرده كه آورده‌اند ، و حيلهء پولس كه با او مأنوس شد و نرمخويى كرد و دو رفيق خود را از حبس نجات داد و حبيب نجار بيامد و آيتهاى خدا عز و جل را بديد و تصديق آنها كرد و خدا عز و جل اين را در كتاب خويش خبر داد كه « چون دو تن بسوى ايشان فرستاديم و تكذيبشان كردند » تا آنجا كه گويد : « و از اقصاى شهر مردى دوان بيامد . » پولس و پطرس را در شهر روميه بكشتند و وارونه بر دار كردند و در آنجا با پادشاه و سيماى ساحر حكايت طولانى داشتند . سپس آنها را در صندوق بلورى نهادند و اين از پس ظهور دين نصرانيت بود و در يكى از كليساهاى شهر نگهداشتند و ما در كتاب اوسط ضمن گفتگو از عجايب روميه و اخبار شاگردان مسيح كه در شهرها متفرق شدند از اين كليسا ياد كرده‌ايم و هم در اين كتاب شمه‌اى از اخبار ايشان بياريم انشاء الله تعالى . اصحاب اخدود بدوران فترت در شهر نجران يمن در ايام پادشاهى ذو نواس قاتل دو شناتر بودند ، وى بدين يهود بود و خبر يافت كه در نجران گروهى بر دين مسيح عليه السلام‌اند و شخصاً بدانجا شتافت و در زمين گودالها بكند و پر از آتش كرد و بيفروخت و كسان را بدين يهود خواند ، هر كه پذيرفت آسوده ماند و هر كه دريغ كرد او را در آتش افكند . زنى را بياوردند كه طفل هفت ماهه‌اش در بغل بود و نخواست كه از دين خود دست بردارد و چون او را به آتش نزديك كردند بفغان آمد و خدا عز و جل طفل را بسخن آورد كه گفت : « مادر بدين خود استوار باش كه پس از اين آتشى نيست . » و هر دو را در آتش افكندند . اينان مؤمن و موحد بودند اما پيرو عقايد نصرانيت اين دوران نبودند ، آنگاه يكى از مسيحيان بنام ذو ثعلبان باستمداد بحضور قيصر ملك روم رفت و قيصر براى او نامه‌اى به نجاشى نوشت كه قلمرو وى به نجران نزديكتر بود ، و حكايت حبشيان رخ داد كه بسرزمين يمن شدند و بر آنجا تسلط يافتند . تا قصهء سيف بن ذى يزن پيش آمد كه از ملوك كمك خواست