المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
759
مروج الذهب ( فارسى )
نيست » گفت « كيست » گفت « ابو عبد الله عمرو بن عاص » و چون اين سخن بگفت ابو موسى بدانست كه او را دست انداخته است و گفت « كار خودت را كردى خدايت لعنت كند » و بهمديگر ناسزا گفتند و ابو موسى سوى مكه رفت . و چون ابو موسى برفت عمرو بن عاص نيز به منزل خود رفت و پيش معاويه نرفت معاويه كس فرستاد او را بخواند جواب گفت « من وقتى پيش تو ميامدم كه به تو حاجت داشتم اما وقتى حاجت پيش ماست شايسته است كه تو پيش ما بيائى » معاويه منظور او را بدانست و بينديشيد و حيلهاى به نظر آورد و بگفت تا غذاى بسيار فراهم كردند و چون آماده شد خاصان و وابستگان و كسان خود را بخواست و گفت « من فردا پيش عمرو ميروم وقتى غذا خواستم بگذاريد وابستگان و كسان او زودتر از شما بنشينند و چون يكى از آنها سير شد و برخاست يكى از شما بجاى او بنشيند و چون برفتند و هيچكس از ايشان در خانه نماند در خانه را ببنديد و نگذاريد كسى از آنها بدرون آيد مگر من بشما بگويم » روز بعد معاويه بنزد عمرو رفت و وى بر بساط خود نشسته بود و جلو معاويه برنخاست و او را به نشستن روى بساط نخواند معاويه بيامد و روى زمين نشست و بگوشه بساط تكيه داد زيرا عمرو با خود ميگفت كه كار بدست اوست و اختيار دارد آن را بهر كه خواهد دهد و هر كه را مايل باشد بخلافت بردارد و ميان آنها سخن بسيار رفت از جمله سخنانى كه عمرو به دو گفت اين بود « در اين نوشته كه ميان من و اوست و مهر من و او را دارد اقرار كرده كه عثمان مظلوم كشته شده و على را از خلافت بر كنار كرده و كسانى را به من پيشنهاد كرده كه آنها را شايسته خلافت نديدهام و كار بدست من است كه هر كه را خواهم بخلافت بردارم مردم شام نيز اختيار خود را به من سپردهاند » آنگاه معاويه ساعتى با او سخن گفت و از آن حال كه بود بيرونش آورد و بخنديد و با او مزاح كرد سپس گفت « اى ابو عبد الله غذائى هست ؟ » گفت « به خدا چيزى كه اينها