المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

756

مروج الذهب ( فارسى )

عبد الله بن عمر دهيم » عبد الله بن عمر شوهر دختر ابو موسى بود . ابو موسى گفت « بله اگر مردم او را به اين كار وادار كنند قبول خواهد كرد » عمرو همه چيزهائى را كه ابو موسى مايل بود بگفت و او تأييد كرد آنگاه به او گفت « سعد چطور است » ابو موسى گفت « نه » عمرو جماعتى را بر شمرد و ابو موسى جز ابن عمر كسى را نپذيرفت آنگاه عمرو ورقه را پس از آنكه هر دو آن را مهر كردند بگرفت و به - پيچيد و زير پاى خود نهاد و گفت « به نظر تو اگر مردم عراق بخلافت عبد الله بن عمر راضى شدند و مردم شام نپذيرفتند آيا با مردم شام جنگ ميكنى ؟ » ابو موسى گفت « نه » عمرو گفت « اگر مردم شام راضى شدند و مردم عراق نپذيرفتند آيا با مردم عراق جنگ ميكنى ؟ » ابو موسى گفت « نه » عمرو گفت « اكنون كه صلاح و خير مسلمانان را در اين كار مىبينى برخيز و براى مردم سخن بگو و اين هر دو شخص را خلع كن و نام كسى را كه خلافت به دو ميدهى ياد كن » ابو موسى گفت « نه تو برخيز و سخن بگو كه بدين كار شايسته‌ترى » عمرو گفت « نمىخواهم بر تو پيشى گرفته باشم سخن من و سخن تو براى مردم تفاوت ندارد بمباركى برخيز . » ابو موسى نيز برخاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و بر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم صلوات فرستاد سپس گفت « اى مردم ما در كار خود نگريستيم و به نظر ما كوتاهترين راه امن و صلاح و رفع اختلاف و جلوگيرى از خونريزى و ايجاد الفت اينست كه على و معاويه را خلع كنيم من همانطور كه عمامه‌ام را بر ميدارم على را خلع ميكنم ( در اين وقت عمامه خود را از سر برداشت ) و مردى را كه شخصاً صحبت پيغمبر خدا صلى الله عليه و سلم داشته و پدر او نيز صحبت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم داشته و سابقه او نكو بوده بخلافت برداشتيم و او عبد الله بن عمر است » و ثناى او گفت و مردم را بخلافت وى ترغيب كرد آنگاه فرود آمد . پس از آن عمرو برخاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و بر پيمبر خدا