المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
55
مروج الذهب ( فارسى )
بودند بدرختى پناه برد و بدرون آن رفت و ابليس كسان را بجاى وى رهبرى كرد و درخت را كه زكريا در آن بود بريدند و او را با درخت قطعه قطعه كردند . وقتى اشباع دختر عمران و خواهر مريم مادر مسيح ، يحيى بن زكريا عليهما السلام را بزاد از بيم شاه وقت او را به مصر برد و چون بزرگ شد خدا عز و جل او را به پيمبرى بسوى بنى اسرائيل فرستاد و او نيز به امر و نهى خدا قيام كرد و خونش بريختند و حادثهها در بنى اسرائيل بسيار شد و خدا يكى از پادشاهان مشرق را كه خردوس نام داشت بر انگيخت تا بانتقام خون يحيى كه همچنان جوشان بود هزاران كس از مردم بكشت و پس از زحمت بسيار خون آرام گرفت . وقتى مريم دختر عمران هفده ساله شد خدا عز و جل جبريل را نزد وى فرستاد تا روح در او دميد و به حضرت مسيح عيسى بن مريم عليه السلام آبستن شد و در دهكدهاى بنام بيت اللحم در چند ميلى بيت المقدس بروز چهار شنبه بيست و چهارم كانون اول او را بزاد و خدا عز و جل حكايت او را در كتاب خويش آورده و به زبان پيمبر ما محمد صلى الله عليه و سلم بيان كرده است . نصارى پنداشتهاند كه يشوع ناصرى يعنى مسيح بدين اسلاف قوم خويش بود و در شهر طبريه از ديار اردن در كليسايى بنام مدارس سى سال و بقولى بيست و نه سال بقرائت تورات و كتابهاى سلف اشتغال داشت و يك روز كه سفر اشعيا را ميخواند در سفر نوشتهاى از نور ديد كه « تو پيمبر و بندهء خاص منى و ترا براى خويشتن برگزيدهام . » سفر را بهم نهاد و بخادم كليسا داد و برون شد و ميگفت اكنون ارادهء خدا در پسرانشان كامل شد و هم گفتهاند كه مسيح عليه السلام در دهكدهاى بنام ناصره از ديار لجون اردن بود و نام نصرانيت از آنجاست و من در اين دهكده كليسايى بديدم كه نصارى آن را مقدس ميشمارند و در آنجا تابوتهاى سنگى هست كه استخوان اموات در آنست و روغنى غليظ چون رب از آن روانست كه نصارى بدان تبرك ميجويند . مسيح بدرياچهء طبريه گذشت و چند ماهيگير را كه بنى زبدا بودند با