المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

725

مروج الذهب ( فارسى )

مشغول بودند اشتر ، مالك بن حارث نخعى و عبد الله بن زبير بهم رسيدند و بجنگيدند تا از اسب به زمين افتادند روى زمين نيز كشمكش آنها دراز شد مالك روى او بود و از فرط اضطرابى كه در زير داشت وسيله‌اى براى كشتن مالك نداشت مردم اطراف آنها بجولان بودند و ابن زبير بانگ ميزد : « من و مالك را بكشيد مالك را با من بكشيد » و هيچكس از شدت كارزار و صداى آهن بانگ او را نمىشنيد و از كثرت غبار هيچكس آنها را نميديد خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين نزد على آمد و گفت « اى امير مؤمنان امروز محمد را سرشكسته مكن و پرچم را به او پس بده » على نيز محمد را بخواند پرچم را به او داد و گفت « مانند پدرت ضربت بزن تا ستايش بينى ، جنگ اگر بوسيله نيزه‌هاى سوراخ كننده گرم نباشد فائده‌اى ندارد . » در اين وقت على آب خواست عسل و آب براى او آوردند و دمى بنوشيد و گفت « اين عسل طايف است و در اينجا غريب است » عبد الله بن جعفر گفت « در اين گير و دار به اين چيزها هم توجه دارى » گفت « پسرك من ! هرگز چيزى از امور دنيا سينه عمويت را پر نكرده است » پس از آن وارد بصره شد ( بطوريكه از پيش نيز گفته‌ايم جنگ در خزيمه بروز پنجشنبه دهم جمادى الاخر سال سى و ششم رخ داد ) و خطبه دراز معروف را براى مردم بصره خواند و ضمن آن گفت : « اى مردم شوره‌زار ! اى اهل شهر ويران شده كه روزگار سه بار مردم آنجا را نابود كرده و خدا ضامن چهارمى است اى سپاهيان زن اى پيروان حيوان كه بانگ زد و پذيرفتيد و از پا درآمد و گريختيد اخلاقتان سست و اعمالتان نفاق آميز و دينتان گمراهى و اختلاف و آبتان شور و تلخ است » بعد از اين نيز مكرر اهل بصره را مذمت كرد . پس از آن عبد الله بن عباس را بنزد عايشه فرستاد و گفت سوى مدينه برود عبد الله بدون اجازه عايشه بنزد او رفت و تشكى پيش كشيد و روى آن نشست