المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
695
مروج الذهب ( فارسى )
كرد و زودتر از سعيد بدانجا رسيد و در حالى كه شمشير خود را به گردن آويخته بود بمنبر رفت و گفت « حاكم شما كه از تعدى و بد رفتارى وى شكايت داشتيد باز ميگردد و او را مأمور كردهاند كه شما را بمنطقه جنگ بفرستد با من بيعت كنيد كه نگذاريم بكوفه باز گردد » ده هزار كس از مردم كوفه با او بيعت كردند و او نهانى از شهر بيرون شد و راه مدينه و مكه را پيش گرفت و در واقصه بسعيد رسيد و قضيه را با او بگفت و او نيز سوى مدينه بازگشت و اشتر بعثمان نوشت « جلوگيرى ما از ورود حاكم تو براى اين نبود كه كار حكومت تو را تباه كنيم بلكه بسبب بد رفتارى او بود و زحمتهائى كه براى ما فراهم ميكرد هر كه را ميخواهى بحكومت بفرست » عثمان به آنها نوشت ببينيد در ايام عمر بن خطاب حاكم شما كى بوده همو را بحكومت برداريد » چون تحقيق كردند ابو موسى اشعرى بود و او را حاكم خود كردند . بسال سى و پنج شكايت از عثمان زياد شد و بسبب بعضى اعمالش به دو اعتراض ميكردند از جمله رفتارى بود كه نسبت به ابن مسعود كرده بود و به علت آن طايفه هذيل با عثمان مخالف شده بودند و نيز بدرفتارى با عمار بن ياسر بود كه بسبب آن بنى مخزوم با عثمان مخالف شده بودند . از جمله علت شكايت كسان رفتارى بود كه وليد بن عقبه در مسجد كوفه كرده بود و قصه چنان بود كه شنيد يك يهودى بنام زراره كه در يكى از دهات كوفه مجاور جسر بابل بسر ميبرد اقسام شعبده و جادو مىكند كه آن را بطرونى ميگفتند و او را حاضر كرد . يهودى در مسجد اقسام چشم بندى را به او نشان داد از جمله اينكه شتر بزرگى را نشان داد كه بر اسبى بود و اسب در صحن مسجد ميدويد آنگاه يهودى شترى شد كه روى ريسمانى راه ميرفت آنگاه صورت الاغى را نمودار كرد و يهودى از دهان آن برفت و از مخرج آن در آمد آنگاه گردن يكى را بزد و سر و تن او را جدا كرد سپس شمشير را بر او كشيد و مرد برخاست جمعى از اهل كوفه حضور داشتند كه