المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

693

مروج الذهب ( فارسى )

گفت « چطور شهود را بيرون كردى و حد را معوق گذاشتى ؟ » عثمان گفت « چه بايد كرد ؟ » گفت « به نظر من بايد بفرستى وليد را احضار كنى اگر روبروى او شهادت دادند و او با دليلى خويشتن را تبرئه نكرد او را حد بزنى » و چون وليد حضور يافت عثمان آنها را بخواست و بر عليه او شهادت دادند و او دليلى نداشت . عثمان تازيانه را به طرف على افكند و على به پسرش حسن گفت « پسركم برخيز و حد خدا را درباره او اجرا كن » وى گفت « يكى از كسانى كه اينجاست اين كار را خواهد كرد » و چون على بديد كه حضار از بيم خشم عثمان كه با وليد خويشاوندى داشت از اجراى حد دريغ دارند تازيانه را بگرفت و نزديك او رفت و چون مقابل او رسيد وليد زبان بناسزا گشود و گفت « اى ظالم » عقيل بن ابى طالب كه حضور داشت گفت « اى پسر ابى معيط طورى سخن ميكنى كه گوئى نميدانى كيستى تو ديلاقى از اهل صفوريه بوده‌اى » صفوريه دهكده‌اى ما بين عكا و لجون و از توابع اردن بود ميخواست بگويد كه پدرش يك نفر يهودى از اهل آنجا بوده است وليد ميخواست از دست على بگريزد على او را بكشيد و به زمين زد و با تازيانه زدن گرفت عثمان گفت « نبايد اينطور با او رفتار كنى » گفت « وقتى فاسقى كند و نگذارد كه حق خدا را از او بگيرند مستحق بدتر از اينست » بعد از او عثمان ، سعيد بن عاص را حاكم كوفه كرد و چون سعيد بعنوان حكومت وارد كوفه شد پيش از آنكه منبر را بشويند از منبر رفتن خوددارى كرد و بفرمود تا آن را بشستند و گفت « وليد نجس و پليد بوده است » و چون مدتى از حكومت سعيد در كوفه بگذشت كارهاى ناپسند از او نمودار شد و در اموال دخالت خود - سرانه كرد . يك روز گفت يا بعثمان نوشت كه اين سياهبوم تفرجگاه قريش است . اشتر كه همان مالك بن حارث نخعى بود به دو گفت « چيزى را كه خدا در سايه شمشير و سرنيزه غنيمت ما كرده بستان خودت و قومت ميشمارى ؟ » آنگاه با هفتاد سوار از اهل كوفه پيش عثمان رفتند و بد رفتارى سعيد بن عاص را