المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

687

مروج الذهب ( فارسى )

در اين هنگام زنش فرياد زد خدا يار تو باد سر نيزه بردار و او از زير لباس خود سر نيزه‌اى بيرون آورد كه گوئى شعله آتش بود و آن را به نيزه نصب كرد و چون عمرو آن را بديد و ضربت‌هاى بى سرنيزه او را به ياد آورد گفت « اى ربيعه بيا غنائم را بگير » گفت « بگذار و برو » بنى زبيد گفتند « چطور غنيمت خودمان را بخاطر اين جوانك رها كنيم » عمرو گفت « اى بنى زبيد به خدا من مرگ سرخ را در سرنيزه او ديدم و صداى مرگ را از آن شنيدم » بنى زبيد گفتند « نبايد مردم عرب بگويند گروهى از بنى زبيد كه عمرو بن معديكرب نيز همراه - هشان بود غنيمت خود را براى چنين جوانكى رها كرده‌اند » عمرو گفت « شما تاب مقابله او نداريد و من هرگز كسى چون او را نديده‌ام و آنها برفتند » مسعودى گويد : « عمر بن خطاب رضى الله تعالى عنه ضمن سفرهائى كه بدوران جاهليت بشام و عراق كرده بود با ملوك عرب و عجم اخبار بسيار داشت در اسلام نيز سرگذشتها و اخبار و تدبيرهاى نكو داشت و در ايام وى حادثه‌ها بود با فتح مصر و شام و عراق و ولايتهاى ديگر كه تفصيل آن را در كتاب اخبار - الزمان و كتاب اوسط آورده‌ايم و در اين كتاب فقط شمه‌اى از مطالبى را كه در كتابهاى سابق نياورده‌ايم ياد ميكنيم و بالله التوفيق . 330