المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

682

مروج الذهب ( فارسى )

نكوكار و كوشا و سرفرازند » گفت « از بنى زبيد بگو » گفت « درباره آنها آسان سخن نكنم و اگر از مردم درباره آنها بپرسى گويند آنها سرند و ديگران دنباله » گفت « از طى بگو » گفت « بخشندگى خاص آنهاست و شعله عربند » گفت « درباره عبس چه گوئى ؟ » گفت « گروهى بسيار و تبعه ممتاز » گفت « از حمير بگو » گفت « هر جا خواهند مرتع كنند و آب صاف نوشند » گفت « از كنده بگو » بگفت « مردم را رهبرى كردند و در ولايتها قدرت يافتند » گفت « از همدان بگو » گفت « مردمى شب روند و به مقصد دست يابند و همسايه را حمايت كنند و پيمان را رعايت كنند و انتقام جو باشند گفت « از ازد بگو » گفت « از همه قديمترند و قلمروشان از همه وسيعتر است » گفت « از حارث بن كعب بگو » گفت « مردمى كينه‌توز و سرسختند و مرگ را در سر نيزه‌هايشان معاينه ميتوان ديد » گفت « از لخم بگو » گفت « بعد از همه حكومت يافتند و زودتر از همه جانبازى كنند » گفت « از جذام بگو » گفت « چون پيره زن خاك آلوده‌اند و اهل گفتار و كردارند » گفت « از غسان بگو » گفت « بزرگان جاهليت و معاريف اسلامند » گفت « از اوس و خزرج بگو » گفت « انصار پيمبرند محلشان از همه عزيزتر است و پيمانها را بهتر از همه رعايت كنند و بمدح ما حاجت ندارند كه خدا بمدح آنها گفته در خانه و ايمان جا گرفته‌اند تا آخر آيه » گفت « از خزاعه بگو » گفت « آنها با كنانه‌اند و نسبشان بما پيوسته است و بوسيله آنها فيروزى مييابيم » گفت « كدام يك از اقوام عرب را دشمن دارى كه نخواهى ديدارشان كنى ؟ » گفت از قوم خودم طايفه و ادعه از همدان و طايفه غطيف از مراد و بلحرث از مذحج و از قوم معد طايفه عدى فزاره و طايفه مره از ذبيان و طايفه كلاب از عامر و طايفه شيبان از بكر بن وائل و اگر اسب خودم را در آبگاههاى قوم معد بجولان آورم اگر دو آزاد و دو بنده آنها را نه‌بينم از هيچكس باك ندارم » گفت « دو آزاد و دو بنده آنها چه كسانند ؟ » گفت « دو آزاد آنها عامر بن طفيل است و عيينة بن حارث بن شهاب تميمى و دو بنده آنها