المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

669

مروج الذهب ( فارسى )

فرود آمد و مثنى با قوم خود كه از طايفه بكر بن وائل بودند بسيراف رفت كه ما بين كوفه و زباله در سه ميلى منزلگاه واقصه بود و چاههاى آب داشت و آنجا فرود آمد . مثنى در جنگ پل و جنگهاى بعد زخم بسيار خورده بود و در سيراف بمرد رحمه الله تعالى . و چون نامه عمر بسعد بن ابى وقاص رسيد بطوريكه عمر فرمان داده بود به زباله آمد و از آنجا بسيراف رفت و مردم از شام و جاهاى ديگر به دو پيوستند آنگاه در عذيب بر حاشيه صحرا و كناره عراق نزديكى قادسيه فرود آمد در اينجا سپاه مسلمانان با سپاه ايران بسردارى رستم روبرو شد . شمار مسلمانان هشتاد و هشتهزار بود و مشركان شصت هزار بودند و فيلان را جلو صف خود نهاده بودند و مردان سوار فيلان بودند مسلمانان به تشويق همديگر پرداختند و شجاعان بميدان آمدند و جنگ انداختند و همگنان ايشان از دليران ايران بمقابله آمدند و جنگ با شمشير و نيزه در گرفت از جمله غالب بن عبد إله اسدى بعرصه آمد و شعرى بدين مضمون ميخواهد « همه جماعت مسلح كه دست و دل نيرومند دارند ميدانند كه من دلير و چابك جنگاورم و مشكل بزرگ را از پيش بر ميدارم . » هرمز كه از شاهان باب و ابواب بود و تاج داشت بمقابله او شتافت و غالب او را اسير كرده بنزد سعد آورد و باز به ميدان شتافت و جنگ گرم شد عاصم بن عمرو نيز بميدان رفت و شعرى بدين مضمون ميخواند : « سپيد تن زرد سينه كه چون نقره به طلا پوشيده است داند كه مرد منم نه كسى كه نسب او را كمك كرده باشد » و دليرى از اسواران ايران بمقابله او شتافت و جولان دادند آنگاه ايرانى فرار كرد و عاصم او را دنبال كرد تا به صف ايرانيان رسيد كه اطرافش را گرفتند و عاصم ميان آنها فرو رفت بطوريكه مسلمانان از او مايوس شدند آنگاه از پهلوى قلب برون شد و جلو او استرى بود كه يراق نيكو و صندوقهاى شاهانى بار داشت و آن را بنزد سعد راند مردى كه قطعات ديبا