المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

618

مروج الذهب ( فارسى )

چيزهاى موجود آغاز و انتها نميداشت ميبايست چيزى از محل خود نگردد و از مرحله خود تغيير نيابد و تحول نباشد و تضاد از ميان برخيزد و اين محال است اگر چيزها متناهى بود اينكه ميگوئيم امروز و ديروز و فردا معنى نداشت زيرا اين زمانها چيزهاى متناهى را معين مىكند و آنچه را نيامده و آنچه را كه آمده و رفته بحوزه خود مياورد با اين تقرير قضيه تحول اشيا و حدوث اجسام روشن شد و اين بدليل مشاهده و عقل و تحقيق معلوم است وقتى مسلم شد كه چيزها حادث است و از پس نبودن بوجود آمده است ميبايد موجدى داشته باشد كه بخلاف اشياء شكل و صورت نداشته است زيرا وقتى عقل براى چيزى صورت قايل شد طبعاً وزن و اندازه نيز دارد و مثل و مانند نيز خواهد داشت و آفريدگار جل و عز والاتر از آنست كه كلمات از ذات وى تعبير كند و عقول وى را به دايره صفات محصور كند و به اشاره دريابد يا نهايت و سرانجام داشته باشد . مسعودى گويد : اكنون بگفتگو درباره تاريخ جهان و گفتار اقوام درباره آن باز ميگرديم سخن از حدوث جهان از اين جهت آورديم كه از گفته معتقدان قدمت و ازليت جهان نيز ياد كرده‌ايم و گفتار هندوان را در اين معنى در قسمتهاى گذشته اين كتاب آورده‌ايم . به پندار يهودان عمر جهان شش هزار سال است و اين را از شريعت گرفته‌اند نصارى نيز درباره عمر جهان گفته يهودان را پذيرفته‌اند گفته صابيان حرانى و كمارى را ضمن سخن يونانيان آورده‌ايم . مجوسان در اين باب مدتى معلوم نكرده‌اند كه به نفوذ قدرت و حيله هرمند كه همان شيطان است قائل شده‌اند بعضى از آنها نيز چون ثنويان بامتزاح و خلاص معتقدند كه دوران جهان پس از خلاصى از شرور و آفات تجديد مىشود به پندار مجوسان از زمان زرادشت اسپيمان پيمبرشان تا اسكندر دويست و هشتاد سال بود ، پادشاهى اسكندر شش سال بود و از پادشاهى اسكندر تا پادشاهى اردشير پانصد و هفده سال بود و از پادشاهى اردشير تا هجرت پانصد و شصت