المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

40

مروج الذهب ( فارسى )

يافت يك دهم رمهء خود را به عيص داد تا شر او را كوتاه كند كه از سطوت وى بيمناك بود . و خدا يعقوب را بگناه بى اعتنايى بوعدهء خدا در فرزندانش مجازات داد و به او وحى فرستاد : « مگر بگفتار من اطمينان نداشتى ! چنان كنم كه فرزندان عيص مدت پانصد و پنجاه سال مالك فرزندان تو باشند . » و اين مدت از آن هنگام بود كه روميان بيت المقدس را ويران كردند و بنى اسرائيل را ببندگى گرفتند تا هنگامى كه عمر بن خطاب رضى الله عنه بيت المقدس را گشود . يعقوب ، يوسف را بيشتر از همه دوست داشت و برادران بر او حسد بردند . قصهء يوسف را با برادرانش خداوند عز و جل در كتاب خود آورده و به زبان پيمبر خبر داده و در ميان امت وى مشهور است . خدا در ديار مصر يعقوب را در سن يكصد و چهل سالگى قبض روح كرد و يوسف جنازهء او را به فلسطين آورد و در جوار ابراهيم و اسحاق به خاك سپرد . يوسف نيز صد و بيست ساله بود كه خداوند در مصر قبض روحش كرد و او را بتابوت مرمر نهاده با سرب مسدود كردند و بمايه‌هاى ضد آب و هوا اندودند و در نزديكى شهر منف به نيل افكندند ، و مسجد وى نيز همانجاست . گويند يوسف وصيت كرده بود كه جنازه‌اش را براى دفن در جوار يعقوب به مسجد ابراهيم عليه السلام حمل كنند . ايوب پيمبر صلى الله عليه و سلم نيز بدوران يوسف بود . وى ايوب بن موص بن زراح بن رعوايل بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم عليهم السلام بود ، اقامتگاه وى بسرزمين شام در ناحيهء حوران و بثنيه از ديار اردن ما بين دمشق و جابيه بود و مال و فرزند فراوان داشت . خدا وى را بتن و مال و فرزند مبتلا فرمود و او صبر كرد و خدا هر چه را از او گرفته بود باز پس داد و گناهش را بخشيد و حكايت او را در كتاب خويش به زبان پيمبر صلى الله عليه و سلم نقل كرد . مسجد ايوب و چشمه‌اى كه در آنجا غسل كرد هم اكنون يعنى بسال سيصد و سى و دوم در ديار نوى و جولان ما بين دمشق و طبريه از ديار اردن باقى و مشهور است . مسجد و چشمه در حدود سه ميلى شهر نوى