المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

578

مروج الذهب ( فارسى )

بمردم مرا در يكى از اين تپه‌هاى ريگ به خاك كنيد و تا چند روز مراقب قبر من باشيد و چون الاغ سياه و سپيد و دم‌بريده‌اى ديديد كه در تپه‌اى كه قبر من آنجاست ميگردد فراهم شويد و قبر مرا بشكافيد و مرا بلب قبر آريد و نويسنده‌اى بياريد و چيزى همراه داشته باشد كه روى آن بنويسد تا همه حوادثى را كه تا روز قيامت خواهد بود براى شما املا كنم » گويد پس قبر او را سه روز و بعد هم سه روز ديگر مراقبت كردند و ناگهان الاغ را ديدند كه اطراف تپه‌اى كه قبر آنجا بود ميچريد و فراهم شدند تا چنان كه دستور داده بود قبر را بشكافند ولى فرزندان وى حاضر شدند و شمشير كشيدند و گفتند « به خدا نميگذاريم كسى قبر او را بشكافد ميخواهيد اين مايه ننگ ما شود و عربان گويند اينان پسران كسى هستند كه قبرش شكافته شد ؟ » و آنها برفتند و قبر را به حال خود گذاشتند . ابن عباس گويد : دختر وى كه پيرى سالخورده بود بنزد پيمبر صلى الله عليه و سلم آمد كه وى را به خوبى پذيرفت و احترام كرد و او اسلام آورد و پيمبر به دو گفت « خوشامدى اى دختر پيمبرى كه قومش تباهش كردند » شاعر بنى عبس گويد « اى پسران خالد اگر وقتى شما حضور داشتيد ميتى را كه در قبر نهان بود برون آورده بوديد براى شما اى خاندان عبس ذخيره‌اى از علم بجا مانده بود كه با گذشت روزگار كهنه نميشد » از ابن عفير در اين معنى و امثال آن از اخبار بنى اسرائيل روايتهاى بسيار آورده‌اند كه خبر خلقت اسب از آن جمله است و اين خبر را حسن بن ابراهيم شعبى قاضى روايت كرده گويد ابو عبد الله محمد بن عبد الله مروزى براى ما روايت كرد و گفت : ابو لحارث اسد بن سعيد بن كثير بن عفير از پدرش از جدش كثير از جد پدرش عفير براى ما روايت كرد كه گفته بود عكرمه گفت : مولايم ابن عباس به من خبر داد و گفت : پيمبر ( صلى الله عليه و سلم ) فرمود خداوند وقتى خواست اسب را بيافريند بباد جنوبى وحى فرستاد كه من از تو مخلوقى خواهم آفريد پس باد فراهم