المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

574

مروج الذهب ( فارسى )

سابقاً توضيح داده‌ايم از اوهام عربان است . بسيارى از عوام ، اخبار مربوط به نسناس را و اينكه در جهان وجود دارد و در چين و ممالك دور دست هست نقل مىكند بعضى از آنها ميگويند در مشرق هست و بعضى ميگويند در مغرب هست مردم مشرق از وجود آن به مغرب سخن دارند و مردم مغرب از وجود آن بمشرق خبر ميدهند بدينسان مردم هر ناحيه گويند كه نسناس در ولايتهاى دور از آنها وجود دارد . بموجب خبرى كه در اين زمينه روايت كرده‌اند و خبر واحد است نسناس در ولايت حضر موت شحر است اين خبر را عبد الله سعيد بن كثير بن عفير مصرى از پدرش از يعقوب بن حارث بن نجيم از شبيب بن شية بن حارث تميمى نقل كرده كه گفته بود به شحر رفتم و پيش رئيس آنجا فرود آمدم با وى درباره نسناس گفتگو كرديم و او گفت « يكى براى ما شكار كنيد » و چون با بعضى از ياران وى كه از طايفه مهره بودند بنزد او بازگشتيم نسناسى آنجا بود . نسناس به من گفت « اميد من به خدا و توست » من نيز به آنها گفتم او را رها كنيد هنگام غذا ميزبان ما گفت « نسناس شكار كرديد ؟ » گفتند « بله ولى مهمان تو آن را رها كرد » گفت « آماده شويد كه براى شكار نسناس بيرون ميرويم » و چون هنگام سحر به اين منظور برون شديم نسناسى نمودار شد كه ميدويد و صورتى همانند صورت انسان داشت چانه‌اش پر مو بود و چيزى مانند پستان در سينه داشت و پاهايش نيز چون پاهاى انسان بود دو سگ در تعاقب وى بود و او شعرى ميخواند بدين مضمون « اى واى بر من از اين غم و رنجها كه از روزگار به من ميرسد اى دو سگ كمى درنگ كنيد و گفتار مرا بشنويد و تصديق كنيد شما وقتى بدنبال من ميدويد مرا آماده كار ديده‌ايد و اگر جوانى من نبود مرا نميگرفتند تا بميريد يا از من دور شويد من سست و ترسو و بىعرضه و كم دل نيستم ولى قضاى خداوند رحمان صاحب قدرت و تسلط را ذليل مىكند » گويد سگان به او رسيدند و برگرفتندش بطوريكه ميگفتند وقتى نسناسى را