المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
544
مروج الذهب ( فارسى )
را خواسته بودند به آنها عطا كرد ديارشان را آباد كرد و آباديهايشان تا حدود فلسطين و شام وسعت يافت كه همه دهكده و منزل و بازار بود آنگاه پيمبران پيش ايشان آمدند و گفتند موقع آن است كه به خدا ايمان بياريد ولى از آنها جز سركشى و كفر نيامد و خدايشان پراكنده كرد و منزلگاههايشان را از هم دور كرد . مسعودى گويد : چون شمهاى از اخبار سد و ديار مارب و عمرو بن عامر و ديگر مطالبى را كه در اين باب گذشت بگفتيم اكنون باخبار كاهنان باز ميگرديم . اول پيشگوئى كه سطيح غسانى كرد اين بود كه در يك شب تاريك با برادرانش در يك لحاف خفته بود و مردم قبيله نزديك بودند ناگهان از ميان آنها جيغى كشيد و ناله كرد و آه كشيد و گفت « قسم به نور و شفق و ظلمت و تاريكى آنچه بايد بيايد ميايد » گفتند « اى سطيح چه ميايد » گفت « بليه ميايد وقتى شب تاريك بيايد و در زمين هموار آنها را بگيرد » گفتند « نشانه آن چيست » گفت « بليهاى است كه شيبها را ببندد و در يك شب سرد در همه جا موانع پديد آرد » بگفته او اعتنائى نكردند و سخنش را سبك گرفتند و از درههاى اطراف سيلها برخاست و در يك شب چنان كه گفته بود ناگهان بيامد و گوسفندان و چهار پايان را ببرد و نزديك بود همه آنها را ببرد . سطيح كاهن و شق بن صعب حكايت بسيار و شگفت دارند از آن جمله روياى تبع حميرى بود كه ديده بود شعلهاى از تاريكى در آمد و بسرزمينى صاف فرود آمد و همه آنها را كه كله داشتند بخورد و تفسيرى كه درباره آن كردند و نيز حكايت سطيح و عبد المسيح درباره روياى موبدان و لرزش ايوان و نيز خبر سملقه و زوبعه و حكايتها كه داشتند و قصه شتر مرغ و درخت و حوادثى كه ما بين عك و غسان بود از جنگ بر سر رقت و شيرينى و غليظى شير و فرود آمدن غسان به بالاى دره و فرود آمدن عك به پائين دره و قيافه بينىها كه درباره طلوع و غروب خورشيد بر شتران خويش داشتند و حكايت سموأل بن حسان بن عاديا و قصه او با خازن كاهن و سخنى كه وقتى شبانگاهى