المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

538

مروج الذهب ( فارسى )

كه طريفة الخير نام داشت نخستين چيزى كه در مارب راجع بسيل عرم دانسته شد اين بود كه عمران كاهن برادر عمرو در پيشگوئيهاى خود چنان ديد كه قوم پراكنده ميشوند و منزلگاههايشان از هم دور مىشود و اين را ببرادر خود عمرو بگفت و عمرو همان شاه مزيقيا بود كه بليه قوم در ايام پادشاهى او بود و خدا چگونگى آن را بهتر داند . يك روز كه طريفه كاهن خفته بود بخواب ديد كه براى بسرزمين آنها نمودار شد و رعد بغريد و برق جست آنگاه صاعقه شد و بهر چه رسيد بسوزانيد و به زمين افتاد و بهر چه افتاد بسوزانيد طريفه از اين حادثه بترسيد و سخت بيمناك شد و از خواب بيدار شد و ميگفت : چنين روزى نديده بودم خواب از سرم پريد ابرى ديدم كه برق زد و رعد شد آنگاه صاعقه شد و بهر چه رسيد بسوزانيد و دنباله اين حوادث بجز غرق شدن نيست و چون قوم او را ترسان ديدند دلش دادند تا آرام گرفت پس از آن عمرو بن عامر به همراه دو كنيز بيكى از باغهاى خود رفت طريفه خبردار شد و بنزد وى شتافت و به غلام خود كه سنان نام داشت گفت تا از دنبال بيايد وقتى از خانه برون آمد ديد كه سه منجد روى دو پا بلند شده و دست به چشم نهاده‌اند منجد حيوانى است مانند موش خرما كه در يمن پيدا مىشود وقتى طريفه منجدها را بديد دست به چشم گذاشت و بنشست و به غلام خود گفت « وقتى اين منجدها رفتند به من بگو » و چون برفتند غلام به او گفت و او بشتاب راه افتاد و چون به نهر باغى رسيد كه عمرو در آنجا بود سنگ پشتى از آب برون جست و در راه به پشت افتاد و ميكوشيد كه برگردد اما نميتوانست از دم خود كمك ميگرفت و خاك به شكم و پهلوى خويش ميريخت و شاش به اطراف ميپراكند چون طريفه آن را بديد به زمين نشست و چون سنگ پشت باب برگشت طريفه به راه افتاد تا در نيمروز كه هوا بشدت گرم بود بباغ عمرو رسيد و ديد كه درختان بدون باد بهر سو كج مىشود و برفت تا بنزد عمرو رسيد كه دو كنيز با او بر بستر بودند . چون عمرو او را