المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
474
مروج الذهب ( فارسى )
گفت « لوچ بود » مضر گفت « شترت فرارى بود ؟ » گفت « فرارى بود » سپس به آنها گفت « شتر من كجاست ؟ به من نشان بدهيد » گفتند « به خدا ما از شتر تو خبر نداريم و آن را نديدهايم » گفت « شتر مرا شما گرفتهايد كه اوصاف آن را بىخطا گفتيد » گفتند « ما شترت را نديدهايم » پس بدنبال آنها رفت تا بنجران رسيدند و بدربار افعى توقف كردند و از او اجازه خواستند و چون اجازه داد و وارد شدند آن مرد از پشت در بانگ زد « اى پادشاه اينها شتر مرا گرفتهاند و قسم ميخورند كه آن را نديدهاند » افعى او را بخواند و گفت « چه ميگويى ؟ » گفت « اى پادشاه اينها شتر مرا بردهاند و شتر من پيش اينهاست » افعى به آنها گفت « چه ميگوييد ؟ » گفتند « در اين سفر كه سوى تو ميامديم جاى پاى شترى را ديديم و اياد گفت « يك چشم بوده است » از اياد پرسيد از كجا دانستى كه يك چشم بوده است ؟ گفت « ديدم كه علفها را كاملا از يك طرف چريده بود ولى طرف ديگر علف انبوه و فراوان و دست نخورده بود و گفتم يك چشم بوده است » انمار گفت « ديدم كه پشگل يك جا ريخته است و اگر دم بلند داشت با آن پخش ميكرد و بدانستم كه دم كوتاه است » ربيعه گفت « ديدم اثر يكى از پاها ثابت و اثر يك پاى ديگر نا مرتب است و بدانستم كه لوچ است » مضر گفت « بديدم كه قسمتى از زمين را چريده و از آن گذشته و علف انبوه تازه را رها كرده و به علف كمتر رسيده و چريده است و بدانستم كه فرارى است » افعى گفت « راست ميگويند رد پاى شتر تو را ديدهاند ، شتر پيش آنها نيست برو شترت را پيدا كن » آنگاه افعى به آنها گفت « شما كيستيد ؟ » و چون نسب خويش بگفتند خوش آمد و درود گفت و پرسيد « كارتان چيست » آنها نيز قصه پدر خويش را با او بگفتند افعى گفت « شما با اين هوش كه مىبينم چه احتياج به من داريد ؟ » گفتند « پدرمان چنين فرمان داده است » آنگاه بفرمود تا آنها را جا دادند و خادم دار الضيافه را بگفت تا با آنها نكو رفتار كند و حرمت بدارد و هر چه ميتواند پذيرائى كند سپس يكى از غلامان خود را كه هوشيار و ادب آموخته بود گفت « مراقب باش هر چه ميگويند