المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

28

مروج الذهب ( فارسى )

داد و گفت : « از اين ديار و ساكنانش دور شو كه فراخناى زمين براى تو تنگ است تو و همسرت حوا در بهشت بوديد مگر آدم از آزار دنيا راحت تواند شد ! خدعه و مكر من پيوسته بود تا بهاى سود آور از چنگ تو برفت اگر رحمت خداوند نبود از بهشت جاويد باد به كفت مانده بود . » و هم در كتابها ديده‌ام كه آدم عليه السلام صدايى شنيد و كسى را نديد كه فقط يك شعر بجز اشعارى كه ياد كرديم ميخواند . شعر اينست : « اى پدر هابيل ! هر دو را كشته شده گير كه زنده بتلافى مقتول كشته خواهد شد . » وقتى آدم اين بشنيد غم و ناله‌اش بر رفته و بجا مانده بيفزود و بدانست كه قاتل كشته خواهد شد و خداوند به دو وحى كرد كه من نور خويش را كه در اصلاب پاك و شريف همى رود و بدان بر همه نورها ميبالم از تو برون ميبرم و آن را ختم پيمبران ميكنم و خاندانش را بهترين امامان جانشين قرار مىدهم و روزگار را بدوران ايشان بسر ميبرم و زمين را از دعوتشان پر و به پيروان آنها منور ميكنم . پس آماده باش و پاكيزه شو و تقديس و تسبيح گوى و بهنگام طهارت همسر خويش را بپوشان كه وديعهء من از شما بفرزندتان انتقال خواهد يافت . پس آدم به حوا در آمد كه همانوقت بار گرفت و چهره‌اش بدرخشيد و نور در جبينش پرتو افكند و از ديدگانش نمودار شد و چون دوران حمل بسر آمد فرزندى آورد كه از همه پسران نكوتر و موقرتر و زيباتر و خوش سيماتر و خوشخوىتر بود ، و جلال و مهابت از نور