المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

458

مروج الذهب ( فارسى )

تو آورده‌ام زباء كه از او اطمينان يافته بود و بيمى نداشت بالا رفت و آنچه گفته بود انجام داد و چون كند رفتارى شتران را بديد شعرى گفت بدين مضمون : « چرا رفتار شتران كند است مگر سنگ يا آهن سرد سخت يا مردان خفته و نشسته بار دارد ؟ » شتران وارد شهر شد و چون شتر آخر رسيد دروازه‌بان بىحوصله شده بود و با سيخى كه بدست داشت به كفل مردى فرو كرد كه بادى از او رها شد . دروازه‌بان گفت بشتا بشتا و اين به زبان نبطى يعنى « در جوال‌ها شرى هست » آنگاه مردان از جوالها با شمشير جستند . زباء به طرف راه زير زمينى گريخت و قصير را دم نقب ديد كه با شمشير برهنه ايستاده بود و چون برگشت عمرو بن عدى به او رسيد و ضربتى به او زد . بعضيها گفته‌اند انگشتر خويش را كه زهر فورى در آن بود بمكيد و گفت « بدست خودم نه بدست عمرو » و شهر ويران شد و زن و بچه باسيرى رفت . شاعران را دربارهء زباء و كار قصير سخن بسيار است امرؤ القيس گويد « از شيوه‌هاى انتقامجوئى آن بود كه قصير بينى خود را ببريد و بيهس طالب مرگ با شمشير شد » با اشعار بسيار ديگر كه در اين باب گفته‌اند » و چنان بود كه زباء چون بقلعه‌اى مىرسيد موى مقعد خود را به طرف عقب مييافت و آنقدر مقاومت ميكرد تا قلعه را از بن بر ميانداخت با مارد قلعه دومه الجندل و ابلق قلعه تيما كه دو قلعه استوار بود چنين كرد و گفت « مارد اطاعت نكرد و ابلق دست يافتنى نبود » و اين مثل شد اين همان دو قلعه است كه عربان در اشعار خويش از آن فراوان ياد كرده‌اند . اعشى در اين باب گويد « در ابلق بىهمتاى تيما مكان دارد كه قلعه‌اى استوار است و پناه دهنده‌ايست كه پيمان شكنى نكند » « جذيمه الابرش را وضاح نيز لقب داده بودند كه وى پيس بود و باحترام او وضاح را ، كه بمعنى سپيد روى است ، كنايه از پيسى آوردند . مسعودى گويد : آغاز خبر عمرو بن عدى چنين بود و از پيش گفتيم كه مدت شاهيش يكصد سال بود ، پس از وى پسرش امرؤ القيس بن عمرو بن عدى شصت سال