المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

455

مروج الذهب ( فارسى )

بود و اكنون ويرانه است وى شعبه‌اى از فرات جدا كرده و روى آن بناهاى رومى ساخته در مجراى زير زمينى ميان شهرهاى خود برده بود و با سپاه خود بجنگ قبايل ميرفت جذيمهء ابرش از او خواستگارى كرد و او جواب نوشت : « قبول دارم و كسى مانند تو دوست داشتنى است اگر مايل بودى پيش من بيا » و او دوشيزه بود . در اين موقع جذيمه ياران خويش را فراهم آورد و با آنها مشورت كرد ، رأى دادند برود مگر قصير بن سعد يكى از تبعه او كه از قوم لخم بود و گفت نرود و نامه بنويسد كه اگر راست ميگويد پيش تو خواهد آمد و اگر نه در دام وى نيفتاده‌اى ولى خلاف راى او كرد و رأى جمع را كار بست و حركت كرد و چون به بقه رسيد كه نرسيده به هيت در ناحيه انبار بود ياران را فراهم آورد و مشورت كرد آنها كه رأى و ميل او را درباره زباء دانسته بودند گفتند بجانب او برود قصير گفت « ميروى و خونت در چهره‌ات نمودار است » جذيمه گفت « در بقه كار تمام شد » و اين مثل شد قصير بن سعد كه او را مصمم ديد گفت « فرمان قصير را كار نمىبندند » و اين نيز مثل شد . جذيمه برفت و چون نزديك شهر وى رسيد كه در محلى نرسيده بخانوقه بود و دسته‌هاى سپاه را نزديك آن بديد بيمناك شد و به قصير گفت « اى قصير رأى تو چيست ؟ » قصير گفت « من راى خودم را در بقه جا گذاشتم » گفت « به من بگو چه كنم ؟ » گفت « اگر دسته‌هاى سپاه وقتى ترا ديدند درود شاهى گفتند و جلوتر راه افتادند اين زن راست ميگويد ولى اگر دو طرف ترا گرفتند و مقابلت ايستادند ميان خودشان نسبت به تو نيت بد دارند فورى سوار عصا شود كه كس به آن نميرسد و از آن جلو نميزند » مقصود از عصا اسبى بود كه همراه او يدك كشيده ميشد پس قوم از وى استقبال كردند و اطرافش را گرفتند اما او سوار عصا نشد و قصير سوى عصا رفت و سوار شد و ركاب كشيد و برفت . چون جذيمه متوجه شد كه قصير سوار عصا جلو سواران قوم