المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

446

مروج الذهب ( فارسى )

پس تو اى پادشاه كه گزندت مباد سر عرب و بهار آنهايى كه از او سر سبز شوند و تو اى پادشاه پيشواى عربى كه اطاعت وى كنند و ستون آنهايى كه بر آن تكيه زنند و بلند جايگاهى هستى كه بندگان بدان پناه برند اسلاف تو اسلاف نكوئى بودند و تو براى ما بهترين خلف ايشانى كسى كه از پى تو آيد هرگز نامش فراموش نشود و كسى كه چون تو باقيمانده دارد هرگز نميرد اى پادشاه ما اهل حرم خدا و پرده‌دار خانه اوئيم و خرسندى رفع آن بليه كه دچار آن بوديم ما را سوى تو آورد ما آمده‌ايم كه تهنيت گوئيم نه ياد مصيبت كنيم . » شاه به دو گفت « اى سخنگو تو چه نسبتى با آنها دارى ؟ » گفت « من عبد المطلب بن هاشم بن عبد منافم » شاه معديكرب بن سيف گفت « خواهر زاده ما ؟ » گفت « بله » گفت « او را نزديك من بياريد » نزديك آمد آنگاه رو بوى و فرستادگان كرد و گفت « خوش آمديد و صفا كرديد با شتر و بار به منزل راحت بنزد پادشاهى كه عطايتان فزون ميدهد . شاه گفتار شما را شنيد و قرابت شما را بدانست و توسل شما را پذيرفت كه شما مردان شب و روزيد نماينده محترميد و هر وقت برويد عطيه داريد . » آنگاه ابو زمعه جدامية بن ابى الصلت ثقفى بايستاد و شعرى بدين مضمون خواند : « بايد كسان چون پسر ذى يزن انتقامجوئى كنند كه بگرداب دريا تا خطرها همى رفت تا احرارزادگان را همراه آورد كه در تاريكى شب آنها را كوه پندارى . چه مبارك گروهى بودند كه آمدند و در زمانه نظيرشان را نخواهى ديد شيران را به تعقيب سگان سياه فرستادى و فرارى آنها در زمين سرگردان شد بنوش و خوش باش كه تاج بسر دارى و بر فراز غمدان خانه و جايگاه تو است مشك‌اندود كن كه دشمن هلاك شد و در جامه‌هاى خويش آسوده باش اين فضيلتها است نه دو ظرف شير كه به آب مخلوط شده باشد و بعد به صورت بول در آيد » معديكرب بن سيف بن ذى يزن با عبد المطلب سخن بسيار داشت و او را به پيمبر صلى الله عليه و سلم مژده داد و احوال و سرگذشت او را بگفت و همه