المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
428
مروج الذهب ( فارسى )
راس خويش علاقمند باشند و رسم و عادت چنانست كه انسان بخاطر وطن جان دهد . ابن زبير گويد « مردم به هيچكدام از آن چيزها كه نصيبشان شده مانند وطنشان قانع نيستند » يكى از حكيمان عرب گويد « خداوند شهرها را بسبب دوستى وطن آباد كرده است هنديان گويند « بايد ديار خود را چنان احترام كنى كه پدر و مادر را احترام ميكنى كه غذاى تو از آنها و غذاى آنها از آنجاست » ديگرى گويد : « شهرى كه آب آن را با شير نوشيدهاى و غذايش را چشيدهاى بيشتر از همه شهرهاى ديگر در خور حمايت تو است » ديگرى گويد « علاقهاى كه بزادگاه خوددارى نشان پاكى طينت تو است » بقراط گويد « هر بيمارى را بداروهاى سرزمين خودش علاج بايد كرد كه طبيعت به هوا و غذاى آن راغب است » افلاطون گويد « غذائى كه از طبيعت گيرند از همه داروها سودمندتر است جالينوس گويد : « بيمار از نسيم سرزمين خويش بنشاط آيد چنان كه دانه از رطوبت زمين برويد . » درباره علت اشتياقى كه نفوس به وطن دارند سخنهاست كه اينجا محل ذكر آن نيست و در كتاب « سر الحياة » و كتاب « طب النفوس » آوردهايم . اگر دانشوران خاطرههاى خويش را ثبت نميكردند آغاز علم نابود و انجام آن تباه شده بود كه هر علمى را از اخبار استخراج و هر حكمتى را از آن استنباط كنند فقه از آن مايه گيرد و فصاحت از آن فايده اندوزد و اصحاب قياس بنا بر آن نهند و اهل مقالات بدان استدلال كنند و معرفت مردم از آن گرفته شود و امثال حكيمان در ضمن آن يافت شود و فضائل و مكارم اخلاق را از آن اقتباس كنند و آداب سياست و ملك و آخربينى را در آن جويند و نكتههاى غريب از آن آموزند و دقايق عجيب از آن گلچين كنند علمى است كه عالم و جاهل از سماع آن بهره برند و احمق و عاقل از آن خشنود شوند و با آن انس گيرند و خاص و عام بدان راغب باشند و رو سوى آن كنند و عربى و عجمى به روايتهاى آن متمايل باشند . 40