المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

410

مروج الذهب ( فارسى )

مردم جرهم كه گرفتار خشكسالى بودند از قصه بنى كركر و سكونت دره و آسايش و شير فراوان كه داشتند خبر يافتند و سوى مكه روان شدند امير آنها حارث بن مضاض بن عمرو بن سعد بن رقيب بن ظالم بن هينى بن نبت بن جرهم بود . چون بدره رسيدند به مكه فرود آمدند و با اسماعيل و عماليق بنى كركر كه پيش از آنها آمده بودند اقامت گرفتند درباره بنى كركر گفته‌اند كه از عماليق بوده‌اند و نيز گفته‌اند كه از جرهم بوده‌اند اما معروفتر اينست كه از عماليق بوده‌اند و اسماعيل زن ديگر گرفت كه سامه دختر مهلهل بن سعد بن عرف بن هينى بن نبت بود . ابراهيم از ساره براى ديدار اسماعيل اجازه خواست و ساره از روى حسادت او را قسم داد كه وقتى به آنجا رسيد از مركب فرود نيايد . كسان را اختلافست كه مركوب او چه بود بعضى گفته‌اند كه وى سوار براق بود بعضى ديگر گفته‌اند سوار الاغ ماده بود و حيوان ديگر نيز گفته‌اند وقتى ابراهيم بدره رسيد به همسر جرهمى اسماعيل سلام كرد ، او نيز سلام كرد و خوشامد گفت و با او به خوبى برخورد كرد ابراهيم از اسماعيل و هاجر پرسيد و او خبرشان را باز گفت كه دنبال گله‌اند و تعارف كرد كه فرود آيد و او نپذيرفت گويند هاجر مرده بود و نود سال داشته بود . زن جرهمى اصرار كرد كه ابراهيم فرود آيد و او نپذيرفت زن مقدارى شير و چند قطعه گوشت شكار بابراهيم داد و ابراهيم براى او بركت خواست آنگاه زن جرهمى سنگى را كه در خانه بود بياورد و ابراهيم از روى مركوب كج شد كه سنگ را زير پاى او نهاد و مويش را مرتب كرد و روغن زد آنگاه سنگ را زير پاى چپ او نهاد و ابراهيم سر خود را به طرف او كج كرد كه مويش را مرتب كرد و روغن زد و قدم‌هاى ابراهيم به ترتيبى كه گفتيم از راست و چپ روى سنگ نقش بست وقتى زن جرهمى اين بديد از مشاهده خويش سرفراز شد و اين سنگ همان مقام ابراهيم است آنگاه ابراهيم گفت