المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

21

مروج الذهب ( فارسى )

ولى خون ريختند و به يكديگر ستم كردند و چون ابليس بديدشان كه از اين رفتار باز نميگردند از خداى تعالى بخواست تا او را به آسمان بالا برد و با فرشتگان همساز شد كه خدا را سخت عبادت ميكرد . و خدا گروهى از فرشتگان را بفرستاد تا جنيان را كه گروه ابليس بودند بجزاير درياها راندند و از آنها هر چه خدا خواست بكشتند و خدا ابليس را خازن آسمان دنيا كرد و غرور در دل او افتاد . آنگاه خدا خواست آدم را بيافريند و بفرشتگان گفت : « در زمين جانشينى پديد خواهم كرد . » گفتند : « پروردگارا اين جانشين كيست ؟ » گفت : « بازماندگان خواهد داشت كه در زمين تباهى كنند و حسد ورزند و همديگر را بكشند . » گفتند : « پروردگارا در آنجا مخلوقى پديد ميكنى كه تباهى كند و خونها بريزد در صورتى كه ما ترا به پاكى ميشناسيم و تقديس گويانيم ؟ » خدا گفت : « من چيزها دانم كه شما ندانيد . » آنگاه خدا جبريل را به زمين فرستاد كه گلى از آن بيارد . زمين به دو گفت : « از دست تو به خدا پناه ميبرم كه مرا ناقص نكنى » و او بازگشت و چيزى از آن بر نگرفت و گفت : « خدايا او به تو پناه برد » . سپس خدا ميكائيل را فرستاد و زمين با او همان گفت كه بازگشت و چيزى از آن برنگرفت . پس از آن خدا فرشتهء مرگ را فرستاد و زمين باز اعوذ بالله گفت و به خدا پناه برد ولى فرشته گفت : « من نيز به خدا پناه ميبرم كه برگردم و فرمان وى را كار نبسته باشم » . و از خاك سياه و سرخ و سپيد برگرفت بدين جهت آدميزادگان برنگهاى گوناگون شدند و او را آدم ناميدند كه از اديم يعنى كف زمين گرفته شد و جز اين نيز گفته‌اند . و خدا فرشتهء مرگ را عهده‌دار مرگ كرد و خاك را چهل سال بسرشت تا گل ورزيده شد كه بهم چسبيده بود و آن را چهل سال واگذاشت تا دگرگونه شد و بو گرفت و گفتار خدا است كه من حماء مسنون ، يعنى گل متغير متعفن . آنگاه آن را نقش بست و بيجان گل خشك همانند سفال واگذاشت تا يكصد و