المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
284
مروج الذهب ( فارسى )
از آن تست » هفتمى گفت « تو پند آموز ما بودى ولى هيچ پندى بما نياموختى كه از مرگت بليغتر باشد هر كه عقل دارد بفهمد و هر كه عبرت آموز باشد عبرت گيرد » هشتمى گفت « بسيار كسان كه از تو بيمناك بودند و پشت سر غيبت تو ميكردند اكنون بحضور تواند و از تو بيم ندارند » نهمى گفت « بسا كسان كه وقتى سكونت نميكردى آرزوى سكوت تو داشتند و اكنون كه سخن نميكنى آرزوى سخن گفتن تو دارند » دهمى گفت « اين شخص چقدر كسان را بيجان كرد كه نميرد و عاقبت بمرد » يازدهمى كه خزانهدار كتابهاى حكمت بود گفت « به من دستور ميدادى از تو دور نشوم ولى اكنون نميتوانم به تو نزديك شوم . » دوازدهمى گفت « اين روزيست كه عبرتهاى بزرگ دارد كه بديهاى رفته باز آمد و خوبيهاى آمده برفت هر كه خواهد بر كسى كه ملكش از دست رفته بگريد بگريد » سيزدهمى گفت « اى صاحب قدرت بزرگ قدرت تو چون سايه ابر نابود شد و آثار پادشاهيت چون آثار مگس محو شد » چهاردهمى گفت « اى كه طول و عرض زمين برايت تنگ بود كاش ميدانستم در اين تابوت كه ترا ببر گرفته چونى ؟ » پانزدهمى گفت « عجبا كسى كه راهش اينست چگونه بفراهم كردن خرده پارههاى فانى و چيزهاى تباه شدنى حريص بود ! » شانزدهمى گفت « اى جمع حاضر و انجمن افاضل به چيزى كه سرور آن نپايد و لذت آن دوام نيابد دل مدهيد كه اكنون صلاح و رشاد از گمراهى و فساد عيان گشت » هفدهمى گفت « بهبينيد رؤياى خفته چگونه پايان گرفت و سايه ابر چگونه برفت » هجدهمى كه از حكيمان هند بود گفت « اى كه خشمت مايه مرگ بود چرا بمرگ خشم نكردى ؟ » نوزدهمى گفت « اى جماعت اين پادشاه رفته را مىبينيد اكنون بايد شاه حاضر از وى پند گيرد » بيستمى گفت « اينكه مدتها گشت اكنون آرامى دراز خواهد گرفت » بيست و يكمى گفت « كسى كه همه گوشها آماده شنيدن او بود خاموش مانده اكنون بايد همه خاموشان سخن كنند » بيست و دومى گفت « هر كه از مرگ