المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
271
مروج الذهب ( فارسى )
كنند و به دو نوشت : « ثمر علم و نتيجه عقل تو اين بود كه در خور كشتن و سزاوار مجازات شدى » و بزرگمهر به دو نوشت : « اگر بخت با من بود از عقل خودم بهرهور ميشدم و اكنون كه بخت يار من نيست از صبر بهره ميگيرم اگر نيكى فراوان را از دست دادهام از بدى بسيار نيز آسوده شدهام . » پرويز را بر ضد بزرگمهر تحريك كردند كه او را پيش خواند و بگفت تا دهان و بينيش بشكستند . بزرگمهر گفت : « دهان من در خور بدتر از اين بود » پرويز گفت : « چرا اى دشمن و مخالف خدا ؟ » گفت براى آنكه من پيش خواص و عوام از اوصاف تو چيزها ميگفتم كه نداشتى و ترا محبوب ايشان ميكردم و از كارهاى نيك تو چيزها ميگفتم كه خلاف واقع بود تو كه از همه پادشاهان بدطينتتر و زشتكارتر و بد رفتارترى آيا مرا به گمان ميكشى و از يقين خود كه مرا هميشه دلبسته شريعت ديدهاى چشم ميپوشى ؟ در اين صورت كى بعدل تو اميد خواهد داشت و بگفتارت تكيه و بكارت اطمينان خواهد كرد ؟ » پرويز خشمگين شد و بگفت تا گردنش را بزنند . بزرگمهر درباره زهد و مطالب ديگر كلمات و حكمتها و نصايح و گفتار بسيار دارد كه معروفست . پرويز از كشتن او پشيمان شد و تاسف خورد و بخيراريس وزير دوم را كه مقامش پائينتر از بزرگمهر بود احضار كرد و چون او بزرگمهر را كشته ديد غمين شد و بدانست كه رهائى نخواهد داشت و سخن درشت گفت پرويز بفرمود تا او را نيز بكشتند و بدجله افكندند . و چون اين دو مرد را كه لياقت تدبير ملك داشتند از دست بداد از رسم عدل و طريقت حق بگشت و بستم و تعدى خاص و عام رعيت پرداخت و تكاليف بىسابقه فرمود و ستمها روا داشت كه كس ياد نداشت . آنگاه يكى از بطريقان روم بنام فوقاس با پيروان خود بر ضد موريقس پادشاه روم و پدر زن و نجات دهنده پرويز برخاست كه او را بكشتند و فوقاس را بپادشاهى برداشتند و چون خبر به پرويز رسيد بخاطر پدر زن خود خشمگين شد و سوى روم لشگر كشيد و در اين زمينه حكايتها داشت كه ذكر آن بدرازا ميكشد