المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

222

مروج الذهب ( فارسى )

رو به يمن نهاد و پادشاه وقت يمن كه كيكاوس بجنگ . او رفته بود شمر بن فريقس بود شمر بمقابله او برون شد و اسيرش گرفت و در زندانى بسيار تنگ محبوس كرد و دختر شمر كه سعدى نام داشت به دو دلباخت و نهان از پدر با او و همراهانش نيكى همى كرد و چهار سال بزندان بود تا رستم پسر دستان گروهى مركب از چهار هزار مرد از سيستان بياورد و پادشاه يمن شمر بن فريقس را بكشت و كيكاووس را برهانيد و بملكش باز گردانيد و سعدى نيز همراه وى بود كه بر او تسلط يافت و درباره پسرش سياوش فريبش داد و حكايت او با افراسياب ترك رخ داد كه مشهور است از پناه بردن سياوش به دو و بزنى گرفتن دخترش كه كيخسرو را از او آبستن شد و كشته شدن سياووش پسر كيكاووس بدست افراسياب و كشته شدن سعدى بدست رستم پسر دستان و انتقام سياووش كه رستم گرفت و گروهى از سران ترك را بكشت . به نظر ايرانيان چنان كه در كتاب سكيسران هست پيش از كيخسرو جد پدرى او كيكاووس پادشاهى داشت و دانسته نيست كه او پسر كيست و كيخسرو فرزند نداشت و شاهى به لهراسف داد و اين قوم مقيم بلخ بودند كه پايتختشان بود و رود بلخ را كه همان جيحون است به زبان خودشان كالف ميگفتند . هنوز هم بسيارى از عجمان خراسان آن را به همين نام خوانند . بدين گونه بودند تا پادشاهى به هماى دختر بهمن پسر اسفنديار پسر گشتاسب پسر بهراسب رسيد كه بعراق رفت و در حدود مداين اقامت گرفت . پس از كيخسرو پسر سياوش پسر كيكاوس پادشاهى به لهراسب پسر قنوج پسر كيمس پسر كيناسس پسر كيناسه پسر كيقباد شاه رسيد كه ديار آباد كرد و با رعيت رفتار نكو داشت و با همه عدالت كرد . چند سال پس از پادشاهى لهراسب بنى اسرائيل از او رنجها ديدند كه آنها را در شهرها پراكنده كرد و با آنها حكايتها داشت كه نقل آن بدرازا ميكشد . ضمن روايتى درباره تاريخ ايرانيان گفته‌اند كه بلخ زيبا را او بنياد كرد و