المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

207

مروج الذهب ( فارسى )

235 عرب سوى او شتافت و از ميانش برداشت و عراق را بقلمرو خود برد و ملك سريانيان را تجديد كرد كه يكى از خودشان را كه فرزند شاه مقتول بود و تستر نام داشت بپادشاهى برداشتند و مدت ملكش تا هنگام مرگ هشت سال بود . پس از او اهريمون بپادشاهى رسيد كه شاهيش دوازده سال بود پس از او پسرش موسوم به هوريا پادشاهى يافت . وى بر آبادانى افزود و عدالت كرد و درختها كاشت و پادشاهيش تا وقتى بمرد بيست و دو سال بود . پس از او ماروب پادشاه شد و بر مملكت تسلط يافت و شاهيش پانزده و بقولى بيست و سه سال بود پس از او آزور و خلنجاس شاهى يافتند گويند آنها را برادر بودند و سيرت نكو داشتند و در كار پادشاهى همدلى كردند گويند يكى از اين دو پادشاه روزى نشسته بود و به بالاى قصر خويش پرنده‌اى را كه آنجا جوجه داشت ديد كه به سختى بال ميزد و بانك ميكرد . ملك نيك نظر كرد و مارى را ديد كه سوى آشيانه بالا ميرود تا جوجه‌هاى پرنده را بخورد شاه كمان طلبيد و مار را با تير زد و بكشت و جوجگان پرنده سالم ماند و پرنده پس از لحظه‌اى بيامد كه بال بهم ميزد و دانه‌اى بمنقار و دو دانه به پنجه‌ها داشت و بسوى شاه آمد و در آن حال كه شاه به دو مىنگريست آنچه را در منقار و پنجه داشت سوى وى افكند و چون دانه‌ها پيش شاه افتاد در آن نگريست و گفت اين پرنده دانه‌ها را براى مقصودى افكند و بىشك خواسته است كارى را كه درباره او كرديم تلافى كرده باشد و دانه را بر گرفت و در آن نظر همى كرد كه مانند آن در قلمرو وى نبود حكيمى از نديمان شاه كه حيرت او را در خصوص دانه بديد گفت « اى پادشاه بايد گياه را در شكم زمين نهاد كه مكنون آن را آشكار خواهد كرد و خواهيم دانست كه بچه كار مىخورد و خواص آن چيست » و شاه كشاورزان را بخواست و بفرمود تا دانه‌ها را بكارند و مراقبت كنند كه چه خواهد شد دانه كاشته شد و بروئيد و بدرختها پيچيد سپس غوره كرد و انگور آورد و آن را همى نگريستند و شاه مراقب آن بود تا بكمال رسيد و از آن نميخوردند كه بيم