المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

135

مروج الذهب ( فارسى )

تبعيت كنند . مردم چين نيز چون عرب كه قبايل و تيره‌ها و رشته نسب‌ها دارند ، باقوام و قبايل جدا تقسيم شده‌اند و سوابق قبايلى را حفظ و رعايت كنند . گاه باشد كه يكيشان تا پنجاه پدر يا كمتر و بيشتر نسب به عامور رساند ، وابستگان يك تيرهء نسبى با همديگر ازدواج نكنند مثلًا مردى كه از قبيلهء مضر باشد زن از ربيعه گيرد يا از قبيلهء ربيعه باشد وزن از مضر گيرد يا از كهلان باشد و زن از حمير گيرد يا از حمير باشد و زن از كهلان گيرد و پندارند كه اين روش مايهء صحت نژاد و قوت بنيه شود و عمر را دراز كند و بقا را بيفزايد و فوايد ديگر دارد ، از اين قبيل كه گفتيم تا سال دويست و شصت و چهار در امور چين بسنت شاهان سلف رسم عدالت بر قرار بود و در اين سال در كار ملك حادثه‌اى رخ داد كه نظم آشفته شد و احكام و مقررات سستى گرفت و تا كنون يعنى بسال سيصد و سى و دوم جهاد متروك مانده ، تفصيل آنكه در يكى از شهرهاى چين نابغه‌اى پا گرفت كه از خاندان شاهى نبود و يا نشو نام داشت . وى شريرى فتنه جو بود و مردم بدنام و شرور بدورش فراهم شدند و شاه و اهل تدبير از كار وى غافل ماندند كه شهرت چندان نداشت و قابل اعتنا نبود ، بتدريج كارش بالا گرفت و شهرتش افزايش يافت و غرورش بيفزود و شوكتش بسيار شد ، مردم شرور از مسافتهاى دور رو بجانب وى آوردند و سپاهش بزرگ شد و از محل خود حركت كرد و در شهرها بتاخت و تاز و چپاول پرداخت تا به شهر خانقوا رسيد كه شهريست بزرگ بر ساحل رودى بزرگتر از دجله كه بدرياى چين ميريزد . از اين شهر تا دريا شش يا هفت روز راه است و كشتيهاى بازرگانى حامل كالا و لوازم كه از ديار بصره و سيراف و عمان و شهرهاى هند و جزاير زابج و صنف و ممالك ديگر ميرسد بر اين رود تا نزديك خانقوا ميرود و در آنجا از مسلمان و نصارى و يهود و مجوس و جز آنان از مردم چين خلق بسيار هست . اين نابكار رو سوى اين شهر نهاد و آن را محاصره كرد و سپاه شاه را كه