المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
98
مروج الذهب ( فارسى )
كلبى و ابو مخنف لوط بن يحيى و شرقى بن قطامى گفتهاند كه وقتى خالد بن وليد مخزومى بدوران ابو بكر و پس از فتح يمامه و قتل كذاب بنى حنيفه ، سوى حيره آمد و بديد كه مردم حيره در قصر ابيض و قصر قادسيه و قصر بنى ثعلبه حصارى شدهاند - و اين نام قصرهاست كه در حيره بوده و بروزگار ما كه سال سيصد و سى و دوم است خراب است و كس در آن نيست و از آنجا تا كوفه سه ميل راه است - وقتى خالد بديد كه اهل حيره حصارى شدهاند بگفت تا سپاه در حدود نجف فرود آمد و خالد سوار اسب خود بهمراهى ضرار بن ازور ازدى كه از سواركاران عرب بود پيش آمد تا مقابل قصر بنى ثعلبه بايستادند . عباديان بنا كردند آتش سوى آنها پرتاب كنند و اسب او رميدن گرفت ضرار گفت : « خدايت يارى كند آنها حيلهاى بزرگتر از اين كه مىبينى ندارند . » خالد برفت و در اردوگاه خويش فرود آمد و كس پيش آنها فرستاد كه يكى از خردمندان و سالخوردگان خود را پيش من بفرستيد كه دربارهء شما با او گفتگو كنم آنها نيز عبد المسيح بن عمرو بن قيس بن حيان بن بقيله غسانى را پيش وى فرستادند . بقيله كسى بود كه قصر ابيض را ساخته بود و او را بقيله از آن رو گفتند كه روزى با لباس حرير سبز برون شده بود و قومش گفتند اين مانند بقيله است ( يعنى كلم كوچك ) و نامش بقيله شد . اين همان عبد المسيح است كه پيش سطيح كاهن غسانى رفت و دربارهء رؤياى موبدان و لرزش ايوان و سرنوشت ملوك بنى ساسان از او پرسيد . عبد المسيح سوى خالد آمد و در اين وقت سيصد و پنجاه سال داشت ، همانطور كه پيش مىآمد خالد از او پرسيد : « نشان از كجا دارى ؟ » گفت : « از پشت پدرم . » پرسيد : « از كجا آمدهاى ؟ » گفت : « از شكم مادرم . » پرسيد : « واى بر تو ! بر چه هستى ؟ » گفت : « بر زمين » پرسيد : « در چه هستى كه هرگز نباشى ؟ » گفت : « در جوانى . » پرسيد : « عقل دارى ؟ » گفت : « به خدا هم عقال مىبندم و هم قيد . » [ 1 ] پرسيد :
--> [ 1 ] در اينجا از جناس فعل تعقل كه هم بمعنى « عقل دارى » است و هم بمعنى « عقال مىبندى » استفاده شده است .