الشيخ رسول جعفريان

1038

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )

اصل پرتگال آمد كه معلوم شد غلط كرده بود و مهمانى و ساير اخراجات كه كرده بود از كيسه او رفت و با وجود اين باز دست از آن اعتقادى كه داشت ، برنداشت . و از بس كه در كتب ايشان عبارات بسيار هست كه دلالت بر آن مىكند كه در آخر الزمان شخصى كه از جانب خدا در آن جزيره مذكور در غيب است بايد كه ظهور كنند با آنانى كه همراه او هستند و دنيا را تمام مسخّر كرده ، در همهء دنيا خود به تنهايى پادشاه باشد و دين‌ها همه به دين او برگردند ، اين است كه شيطان ايشان را به سبستيانوس دلالت كرده ، در اين اعتقاد بسيار جازم‌اند ؛ پس كمترين بعضى از آنچه در كتب ايشان در باب آن جزيره مضبوط بود نقل كرده‌ام و از آن حكايت‌هايى كه در كتب ديگر هست به همين يك نقل اكتفا مىكنم . پس بايد دانست كه جماعتى از پرتگال كه آن اعتقاد را دربارهء سبستيانوس دارند ، از براى اثبات مدعاى خود هرچه در باب آن جزيره از مردم معتبر مىشنوند به شهادت و اسناد در كتب خود ضبط مىنمايند و از زمان كشته شدن سبستيانوس تا حال هرچه رو داده است در باب آن جزيره ضبط كرده‌اند و از آن جمله نقل كرده‌اند كه وقتى از اوقات ، جمعى از تجاران ، كشتى خود را از گندم بار كرده ، به سمت يكى از آن جزاير كه مذكور شد كه در تصرف پادشاه پرتگالند ، روانه شده بودند . و در وقتى كه به جايى رسيدند كه آن جزيره كه در ميان آن جزاير به جزيرهء غيب مشهور است به آنجا نزديك بود ، اهل كشتى ديدند كه آن جزيره از دور پيدا شده و مردى ميانه بالا و گندمگون كه ريش او سياه و سفيد بود از جزيره مذكور جدا شده در بالاى آب‌رو ، به كشتى مىآيد و چون آمد تا آن كه به قدرى فاصله ميان او و كشتى ماند ، به زبان پرتگالى فصيح صدا زده پرسيد كه ، صاحب اين كشتى كيست ؟ صاحب كشتى به كنار كشتى آمده جواب داد كه منم . آن شخص پرسيد كه ، متاعى كه در اين كشتى بار كرده چه چيز است ؟ جواب داد كه ، گندم است . آن شخص گفت : اين گندم را اراده دارى كه به كجا برده بفروشى ؟ صاحب كشتى گفت كه ، به فلان جزيره مىبرم و در آنجا خواهم فروخت . آن شخص پرسيد كه ، اصل سرمايهء كه اين گندم را خريده چند است و آنچه بارهاى ديگر كه به آن جزيره سفر كرده‌اى ، اين قدر گندم را فروخته ، منافعش چند مىشده است ؟ صاحب كشتى جواب داد كه ، اصل سرمايهء اين گندم فلان مبلغ است و هر وقت كه گندم به آن جزيره برده‌ايم از قرار دو ده‌يك از براى ما اضافه بر رأس المال منافع حاصل مىشده است . آن شخص فرمود كه ، اگر من در اينجا سرمايهء شما را با دو ده‌يك منافع به شما بدهم اين گندم را به من خواهيد فروخت ؟ صاحب كشتى در جواب گفت كه ، چرا نفروشيم ، زيرا كه اگر در اينجا بفروشيم تصديع نكشيدن نصفهء راه صرفهء ما مىشود و بعد از اين به ولايت خود رفته به آن مبلغ سرمايه ، بار ديگر گندم خريدارى كرده به آن جزيره مىبريم . القصه آن شخص به صاحب كشتى فرمود كه پس دو نفر را در ميان