الشيخ رسول جعفريان
1026
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
جالب است . به علاوه از سير كشيش شدن نيز آگاهىهايى عرضه مىكند . وى پس از نقل اين مراحل مىنويسد : « و اما بعد از آنكه مدتى از اين گذشت و آن شخص كمالات افلاطون و ساير علوم كفرآميز را كه در مذهب ايشان معمول است تحصيل نمود ، بار ديگر به نزد آن خليفهء شيطان رفته باز آن خليفه به آن روغن زيتى كه مذكور شد او را ماليده دستهاى خود را بر سر او مىگذارد و مىگويد كه بگير روح القدس را . و به ياد دارم كه در وقتى كه كمترين را به اين معركهء شيطان برده بود ، از براى آنكه روح القدس را گرفته پادرى شوم و جمع كثيرى از همدرسان بنده با من بودند كه آنها نيز مىبايست كه روح الخبيث را از خليفه شيطان تحصيل نمايند ، پس بعد از آن كه به اعتقاد خود بنده و همه آنها روح القدس را گرفته به خانهء خود بازمىگشتيم فقير به رفقاى خود متوجه شده گفتم كه ، در وقتى كه خليفه به هريك از شما گفت كه بگير روح القدس را ، آيا هيچ اثرى در خود يافتيد كه دليل حلول روح القدس تواند شد ؛ زيرا كه من تفاوتى در خود نديدم بلكه حالا كه به خود رجوع مىكنم خود را از اول شقىتر مىيابم و رفقا همه حرف بنده را تسليم كردند و هر چه بنده گفته بودم ايشان نيز دربارهء خود گفتند ، مگر يكى از ماها كه بنا بر سادهلوحى يا تعصّبى كه در دين خود داشت گفت كه ، من مثل شماها نبودم بلكه در وقتى كه خليفه دستهاى خود را در بالاى سر من گذاشته روح القدس را به من بخشيد ، حرارت چيزى از قبيل ميخ بزرگ سرخ كرده يافتم كه از فرق سرم داخل شده رو به پايين تا پشتم دويد و رفقاى بيچاره يا از ترس يا از اعتقادى كه كرده بودند هيچ نگفتند و اما بنده كه در دريدن پردهء كفر به زور سرپنجهء هدايتى كه از روز أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ داشتم از آن زمان ناپروا بودم ، از آن شخص پرسيدم كه آن ميخ گرم كه داخل سر تو شد و رو به پايين تا پشتت دويد ، آيا در آنجا ماند يا از آن پايين بدر رفت ؟ رفقا همه شروع به خنديدن كردند و آن سادهلوح بيچاره از شرمندگى هيچ نگفت . اما به حمد الله و المنه كه به خنده گذشت و هيچكدام از رفقا به آن معنى ازلى كه در قلب بنده بود و باعث بر استهزاى چنينى مىشد ، مطلع نشدند ، زيرا كه اگر مىيافتند كار فقير تباه مىشد . وى همچنين از احكام فقهى رايج در ميان مسيحيان آن روزگار سخن گفته و بىتعهدى آنها را به احكام فقهى دين يهود بازگو مىكند . در موردى دربارهء نجاست و پاكى خوراكىها مىنويسد : « در اين اوقات كه نصارا هر حيوانى را كه مىخواهند زهر مار كنند ، هرگز او را ذبح نمىنمايند و خون او را بر زمين نمىريزند ، بلكه او را خفه كرده با خون او را مىخورند ، مگر در وقتى كه مهمان عزيزى داشته باشند كه در آن وقت خوك يا گاو يا گوسفندى كه مىكشند كارد دم باريك درازى شبيه به نيشتر در پهلوى گلوى او فروكرده خون او را در ظرفى جمع مىكنند و قدرى سركه و نمك در آن مىاندازند از براى آنكه