ميرزا محمد هادي علوى شيرازى

62

سفرنامه ميرزا ابو الحسن خان شيرازى ( ايلچى ) به روسيه ( فارسى )

ايتام را سوار كرده از يكورسكه روانهء منزل ديگر نمودند . خود يوم بعد از اينجا نيز حركت و روانه شديم . اين مدت ايام توقف يكورسكه به‌علت وفور برف و بارش به حدى در خانه‌ها و كوچه‌ها گل شده بود كه هر كس كه عبور مىنمود تا به حد زانو در زير گل بود ، چراكه خاك سستى دارد و سنگ‌بندى هم در جائى ندارد . يوم سه‌شنبه هجدهم : صبح ارستف صاحب اختيار محل قسطنطين به يكورسكه آمده عذرخواهى روز پيش را كرده ، و جنرال صاحب اختيار يكورسكه و مهمانداران خدمت صاحبى ايلچى آمده انواع تعارف نمودند . صاحبى ايلچى از آنجا حركت و با همراهان روانهء منزل راسبلى شديم . مسافت راه به قدر نه فرسخ بود . رودخانهء راسبلى در وسط راه واقع است . از آنجا عبور و روانهء منزل شديم . محل راسبلى به قدر دويست خانوار دارد . بعضى خانه‌هاى چوبى و كپرى ساخته‌اند . و خلق كمى از اروس و قزاق « 1 » در آنجا هستند . دو ساعت از شب گذشته وارد اين منزل شديم و استراحت شد . يوم چهارشنبه نوزدهم : صبح از منزل راسبلى حركت و روانهء محل سور شديم . مسافت هفت فرسنگ است . در عرض راه قريهء بزرگى مىباشد آن را الكسندرج مىگويند . مرداب وسيعى در يك سمت آن واقع است . در آنجا فرود آمده ، اسباب گاريت‌ها [ را ] تغيير داده ناهار « 2 » صرف كرده روانهء منزل شديم . در آنجا مشخص گرديد كه اهالى قريهء سور و بعضى قرا حول حوش آن كه مساوى دو سه هزار خانوار حال مىباشند تمامى از اهل ايران و از بلاد خراسان هستند ، كه در زمان قتل نادر شاه و اغتشاش ايران ، تركمانان آنها را اسير كرده و دست به دست فروخته تا به اين مكان رسيده‌اند . بالفعل اغلب آنها مسلمان و به آئين مسلمانى گذران مىنمايند . اما زن و بچه و اطفال از اروس گرفته‌اند . چندين نفر آدم معمر در ميان آنها ملاحظه شد كه به اقرار خود يكصد و بيست و پنج و يكصد و سى سال بيشتر و كمتر از عمر آنها گذشته بود . و تمامى گزارش ايام نادر شاه و بعد از آن را بيان مىنمودند و كيفيت اسيرى و به آنجا آمدن خود را نقل مىكردند ، و بسيار ميل به آمدن ايران داشتند . بعضى بسيار گريستند . بعضى صاحب مال و دولت بسيار هستند ، و بعضى در فقر و فاقه مبتلا مىباشند . صاحبى ايلچى فقراى آنها را هر يك به قدر حال خرجى دادند . همهء آنها زبان فارسى و تركى و اروس را خوب مىگفتند . از جمله پيرمردى بود كه او را حسن خان ميش‌مست مىگفتند . يكصد و بيست سال بقول خود از عمرش گذشته بود . چندين پسر پنجاه شصت ساله داشت . از جمله يكى محمد على نام و بزرگ همين قريه بود . و اروس بود ، اما حسن خان خودش مىگفت مسلمانم . يكى ديگر جارچى نادر شاه بود . صاحبى ايلچى در خانهء همين حسن خان فرود آمده بودند و بعد از اينكه از احوال آنها اطلاع بهمرسانيدند افسوس بسيار بر احوال آنها خوردند . چون سردى هوا و كثافت راه بسيار بود و آمدن فيلان و اسبان دشوار شده بود ، و همه به‌علت توقف تفليس و روانه نكردن سردار كه وقت گذشته بود واقع شده بود . اوقات صاحبى ايلچى آن شب

--> ( 1 ) - متن : قزاغ ( 2 ) - متن : نهار