ميرزا بيگ جنابدى
61
روضة الصفويه ( فارسى )
القصّه ، عمرى اوقات تيره بدين وتيره گذران بود كه ناگاه از سروش غيب به گوش هوشم رسيد كه : زياده از اين آن درّ گرانمايه را در صدف اختفا مدار و از آن بحر انديشه به ساحل پرورش رسان تا چشم جوهريان بازار دانش و بينش اضائت پذيرد و گوش مستمعان مجمع آفرينش از قوّت « 1 » سامعه رتبهء تزايد گيرد و تو را نيز ذريعهاى باشد در التجاء به سدّهء سنيّهء مراد و كعبهء مقصود تا از آفات زمان در امان باشى و از أنياب و اظفار سباع نوايب مصون مانى . پس از استماع اين مقالات ، بر ياد آن كعبهء مراد ، كميت قلم وفا رقم را در مضمار بيان به جلوه درآورده روز به روز آنچه در موقف مصيب نصيب اين بىنصيب بود از حيّز قوّت به صحيفهء بيان و فعليّت مثبّت مىگردانيد . امّيد كه بدينوسيله بدان قبلهء خواقين مطاف رسيده با شاهد مراد هماغوش گردد و اين نوعروس را ، كه در تتق طبيعت پروردهء دانش و بينش است و به حليهء جمال آراسته ، نه گلعذارش را احتياج به مشاطه و نه پيرايهء رخسارش را ننگ غازه ، به حجلهء عرض درآورده به كابين قبول مقبول افتد ، إنّه موفّق و عليه التّكلان .
--> ( 1 ) ف : ياقوت .